photo

Book

book cover

The Trouble With Islam Today: A Muslim's Call for Reform in Her Faith. Published in more than 30 countries and languages.

Learn More

Buy the US paperback
Amazon | Barnes & Noble

Audio Book

Audio Book

The Trouble With Islam Today, narrated in English by Irshad Manji, with music by Deeyah and Gary Justice.

Buy Now

Free Translations

For where the book is banned, censored, or difficult to access:

button
button
button_lang button button

Reformist Quran

2.jpeg

A progressive, 21st-century translation -- in English. The U.S. publisher bailed on it after the Prophet Muhammad cartoon riots. But fear didn't stop the translators.

Read and interpret for yourself.

Persian Edition

پسینگفتار

پسینگفتار

اعترافات و تاملات یک مسلمان پرهیزخواه

من در سفرم، و سفرهای واقعی همیشه نیاز به تغییر مسیر دارند، و به همین دلیل است که این ویرایش کتاب من، عنوانش بازنگری شده است .

.

در اواخر سال 2003، من کتاب گرفتاری اسلام را نوشتم تا پرسش های لازم را مطرح کنم، و بعد وارد گفتگو در باره ی آنها بشوم. اما غافلگیری در راه بود. بسیاری از مسلمان ها به اعتراض گفتند: "محتوای کتاب را فراموش کنید. عنوان کتاب است که نمی توان از آن گذشت." و بارها شنیده ام که "اسلام به ذات خود ندارد عیبی، هر عیب که هست، از مسلمانی ماست ."

."

این شاید درست باشد. من به عنوان یک مسلمان باید اعتراف کنم که لغزش هایی داشته ام. و به عنوان کسی که در طلب گفتگوست، باید آنچه را که بحث را به انحراف می کشاند از سر راه بردارم. اگر آنچنان که بسیاری از منتقدانم پیشنهاد کرده اند، اسم کتاب را گرفتاری امروز مسلمان ها می گذاشتم، به منحرف شدن بحث می انجامید: این اتهام که دارم به یک گروه مشخص حمله می کنم—هر چقدر هم که این اتهام، با انگیزه ی سیاسی عنوان می شد. فروش کتال حتما بالا م رفت، اما گفتگوی صادقانه هدر کار نمی بود .

.

کجا مصالحه کردم؟ آنجا که اسم این کتاب را گرفتاری امروز اسلام گذاشتم. باور دارم که افزودن کلمه ی "امروز"، یک بازنگری معقول است. هر چه باشد، در صفحات پیشین، با زحمت زیاد سعی کردم نشان بدهم که اسلام زمانی در زمینه ی کنجکاوی، خلاقیت و نوآوری، سرآمد جهان بود. تمدن اسلامی بخش بزرگی از آنجه را که به عنوان فرهنگ غربی شناخته می شود، شکل داد. غرب هم به نوبه ی خود، به پاس محافظت از دانش و انتشار آن، یک قدردانی به اسلام بدهکار است .

.

بگذارید دوباره بگویم. اکنون که به نقص خود اعتراف کرده ام، انتظار دارم، متهم کنندگان من هم بگویند که آنها در کجا به خطا رفته اند .

.

و چه متهم کنندگانی! هرچند بسیاری از مسلمانان منتقد، در رد کردن نظر من، اندیشمند و متکی به خود بوده اند، اما شمار کسانی که خواسته اند صدای مرا برای همیشه خاموش کنند، بسیار بیشتر بوده است. در وبسایت خودم، دائم تهدید دریافت می کنم. بعضی از قاتلان بالقوه ی من، بر فضیلت شهادت تاکید می کنند و می خواهند در ازای هفتاد دختر باکره، مرا به شعله های دوزخ بیفکنند. عده ی دیگری هم فقط می خواهند بدانند، دفعه ی بعد، کدام هواپیما را سوار خواهم شد .

.

تهدیدهای عجیب و خنده دار هم هست. مثل ئی میلی که از شخصی به نام بسیط گرفتم. این گونه آغاز می کند: "فکر می کنی چون مغز داری، باید از آن استفاده کنی؟" خوب، اگر این طور می گویی...بسیط ادامه می دهد: "تا فرصت باقی است، از رفتار کفرآمیزت دست بکش و توبه کن. آدم هایی مثل تو نباید زنده بمانند. جهنم را برای همین درست کرده اند. مدت کوتاهی را که در این دنیا هستی خوش باش، چون فقط خدا می داند که چه به سرت خواهد آمد، ای ارشاد منجی ."

."

در فرودگاه تردوی مونترال، مرد مسلمانی به همسفر من نزدیک شد و گفت. "تو از دوستت خوش شانس تری." وقتی دوست من با تعجب نگاهش کرد، مرد با دست خودش شکل یک تپانچه را درست کرد و ماشه ی آن را کشید. دوستم مثل یک کانادایی خوب، از مرد خواست که منظورش را توضیح بدهد. مرد به من اشاره کرد و گفت: "بعدا می فهمد منظورم چیست ."

."

با این همه، هیچ وقت در وحشت زندگی نکرده ام. حتی یک بار هم. وقتی به زندگی خودم بعد از انتشار این کتاب فکر می کنم، حرف سلمان رشدی یادم می افتد، موقعی که شروع به نوشتن کتاب کردم. یادم می آید از او پرسیدم که چرا یک مسلمان جوان را تشویق می کند چیزی بنویسد که ممکن است همان مصیبتی را به سر زندگی اش بیاورد که به سر زندگی رشدی آمده بود. بدون درنگ پاسخ داد: "چون کتاب از زندگی مهم تر است." خندیدم، چون فکر می کردم که کمی بعد، پاسخی جدی به من خواهد داد .

.

رشدی گفت: "بگذار توضیح بدهم. هر گاه که نویسنده ای اندیشه ای را مطرح می کند، می توان با جدیت و شور، و حتی با خشونت، با آن مخالفت کرد. اما نمی توان آن را نیندیشید. این نعمت عظیم و همیشگی است که هر نویسنده ای به این جهان می بخشد." کلماتی برای زیستن .

.

در کنار همه ی تهدیدها، خبر های خوب هم هست: از همکیشان مسلمان خودم، بیش از آنچه فکرش را می کردم، پشتیبانی، محبت و عشق دیده ام. به خصوص دو گروه، یعنی زنان و جوانان مسلمان، سیل نامه های حاکی از رهایی و قدردانی را روانه ی وبسایت من کرده اند. دختری به نام سلیمه برایم نوشت: "راستش را بگویم، من فقط احساسم را بیان می کنم. سال های سال در باره ی زنان در اسلام و قرآن سئوال داشته ام، اما پاسخ همیشه این بوده که: سلیمه، یک روز سرانجام می فهمی. برای صداقت تو، وقتی که صرف مطالعه ی تاریخ کرده ای، و عشق تو به انسانیت، متشکرم." و نامه اش را با علامت

xo به معنای دوستت دارم به پایان برده است .

مردان مسلمانی که حرفهای مثبت برایم می فرستاند تقریبا همیشه خودشان را در ارتباط با زنانی که در زندگیشان هستند معرفی می کنند، مثلا "من پسر فلانی" یا "من برادر فلانی" هستم. یک نوشته ی واقعا تاثیرگذار را انور برایم فرستاد: "از این همه ئی میلی که روی وبسایتت هست، مقداری از آن زهری را که نثارت می کنند می بینم...به مبارزه ادامه بده. هدفت درست و عادلانه است. تو برای خواهران من، سرمشق بزرگی هستی ."

."

احتمالا تکان دهنده ترین نامه ای که تا کنون به دستم رسیده، از زنی در ایالت کانزاس آمریکا بوده. او سال ها یک ظاهرگرا بوده و از "زندگی طوطی وار، که می گویند دستور خداست" پیروی می کرده. اما یازدهم سپتامبر و چند رخداد غم انگیز در زندگی شخصی، او را از نقش یک روبات مذهبی بیرون آورده است. او می نویسد که دیگر "آوازی را که در قلبم هست خفه نخواهم کرد" یا "سرشت هنردوستانه ی خود را سانسور نخواهم کرد ."

."

تعهد سلیمه به آزاد ساختن ذهنش، برای او تنهایی به ارمغان آورده است. آن گونه که خودش توصیف می کند: "من بی نهایت دلخورم از این که شوق سیری ناپذیرم به گفتگو در دنیایی است که دو جنس از هم جدایند، و در آن من نمی توانم این اولویتی را بپذیرم که به مردان داده شده تا مواضع عتیقه ی خود را بیان کنند، دنیایی که در آن، تصمیم من به مادر بودن و همسر بودن را یک آرزو می شمارند، نه یک فداکاری بزرگ. ارشاد، من کمی بیش از حد حالم گرفته شده ."

."

به رغم پیامدهایش، سلیمه تعهد دیگری هم به دوش گرفته است، تعهدی که "فکر می کنم به عنوان شعاری مناسب برای اصلاح به کار رود ."

" تصمیم گرفته ام خودم را وقف اندیشه ها و آرمان ها کنم، فارغ از این که هواداران آنها عمامه به سر دارند یا عرقچین یا حجاب. وفاداری من، به اندیشه ها و آرمان ها خواهد بود، نه به آدم ها، جزم ها، یا فرهنگ ها ."

" تصمیم گرفته ام خودم را وقف اندیشه ها و آرمان ها کنم، فارغ از این که هواداران آنها عمامه به سر دارند یا عرقچین یا حجاب. وفاداری من، به اندیشه ها و آرمان ها خواهد بود، نه به آدم ها، جزم ها، یا فرهنگ ها ."

."

" تصمیم گرفته ام خودم را وقف اندیشه ها و آرمان ها کنم، فارغ از این که هواداران آنها عمامه به سر دارند یا عرقچین یا حجاب. وفاداری من، به اندیشه ها و آرمان ها خواهد بود، نه به آدم ها، جزم ها، یا فرهنگ ها ."

تصمیم گرفته ام خودم را وقف اندیشه ها و آرمان ها کنم، فارغ از این که هواداران آنها عمامه به سر دارند یا عرقچین یا حجاب. وفاداری من، به اندیشه ها و آرمان ها خواهد بود، نه به آدم ها، جزم ها، یا فرهنگ ها ."

این بدان معنا نیست که آزادی، از فساد در امان است. یک جامعه ی آزاد، درخشان ترین ذهن ها و آدم ها را تقویت می کند، و در عین حال، به محروم ترین آنها امکان وجود می دهد. اما بهره گیری از این امر به عنوان استدلالی علیه آزادی انتخاب، تنها به حفظ کمترین مخرج مشترک انسانی یاری می رساند. وجود یک رذیلت آشکار، ارجح است بر محرومیت نفاق آمیزی که بر اثر تهی شدن انسان ها از حق الهی خود برای انتخاب، پدید می آید ."

پس چرا من هم مثل سلیمه، هنوز ناخشنودم؟

به دلیل سکوتی که هنوز این ذهنیت های خواهان اصلاح را در بر گرفته است. اکثریت عمده ی مسلمانانی که به پشتیبانی از من نامه می نویسند، یا در پی سخنرانی های همگانی من زمزمه می کنند "درود بر تو"، برانند که هنوز نمی توانند نیتشان را برای همه آشکار کنند. خیلی از آنها باور دارند که هنوز نمی توانند از کلنجار رفتن شان با دین حرف بزنند زیرا که از آزار و اذیت می ترسند. آزار—انتقام جسمی همکیشان مسلمانشان علیه خود آنها و خانواده هایشان .

.

از دامن زدن به ترس آنها خودداری می کنم. من می خواهم نشان بدهم که اصلاح اسلام الزاما نباید کاری فلج کننده باشد. برای همین است که هر جا که می روم محافظ شخصی ام را همراه نمی برم. یک زمانی این کار را می کردم. در حالی که متخصصان امنیتی هم بهمن هشدار داده اند حالا که کتابم به زبان های عربی و اردو (یکی از زبان های اصلی در پاکستان و هند) هم در آمده، این کار را بکنم. اما واقعیت این است که اگر قرار باشد مسلمانان را متقاعد کنم که می توانیم علیه نظام حاکم صحبت کنیم و زنده بمانیم، خودم نمی توانم یک مرد تنومند خشن همراه داشته باشم که تمام مدت مواظبم باشد. خودم باید سرمشق باشم .

.

تا این جا خدا را شکر. امنیت نسبی که پس از به پرسش کشیدن اسلام تجربه کرده ام – از بریتانیا تا بلژیک، از استرالیا تا کانادا، از هلند تا آمریکا – به من امید می دهد که مسلمانان ساکن غرب، فرصتی طلایی برای احیای اجتهاد دارند، سنت اسلام در استدلال مستقل .

.

انکار نمی کنم که برخی مسلمان ها هدف آزار، پرونده سازی و تبعیض از سوی دولت های غربی بوده اند. خودم هم این موضوع را در جریان جنگ 1991 خلیج فارس تجربه کردم، زمانی که بی هیچ دلیلی مرا از یک ساختمان دولت فدرال بیرون انداختند. اما هیچ کدام از اینها، نمی تواند یک واقعیت اساسی را نفی کند: این که اگر مسلمانان ساکن غرب جرئت کنند در باره ی کتاب مقدس ما سئوال بپرسند، و اگر ما آن اندازه مسئول باشیم که نقض حقوق بشر به نام این کتاب را محکوم کنیم، نباید نگران این باشیم که تجاوز، سنگسار، زندان، یا اعدام از سوی دولت در انتظارمان باشد. همچنان که در فصل ششم این کتاب گفتم، خیلی از ما دچار آزاد شده ایم، اما شمار کافی از ما در دید همگان آزار نشده ایم .

.

اکنون چالش این است که ولع پنهان خودمان به تغییر را به پدیده ای آشکار و در دید همگان بدل کنیم. من در این زمینه دارم با دیگر مسلمانان و نامسلمانان جوان لیبرال همکاری می کنم. می توانید با سر زدن به وبسایت

www.irshadmanji.com با خبر بشوید .

فعلا به موفقیت های کوچک هم قانعم. کم نبوده اند :

  • جوانان مسلمانی که تشویقم کردند ناشران خاورمیانه ای را دور بزنم، کتابم را به عربی ترجمه کنم و ترجمه را روی وبسایتم بگذارم تا آنها دوستانشان بتوانند آن را بی گرفتاری و سانسور بخوانند .
  • نوجوان اردنی که دو روز بعد از انتشار ترجمه ی عربی کتاب، ئی میل زد که بگوید یک گروه بحث راه می اندازد تا "این اندیشه ها را گسترش بدهد ."
  • زنان عرب آمریکایی در شیکاگو که هنگام سخنرانی من، با تحقیر به من زل زده بودند، اما در پایان جلسه به آرامی تصدیق می کردند که "ما مسلمانان به خودکاوی نیاز بسیار داریم ."
  • زوجی که در دانشگاه آکسفورد برایم اقرار کردند که هرگز انتظار نداشتند با دیدگاه هایم موافق باشند، چه برسد به آن که از من بپرسند چه کمکی از دستشان برمی آید .
  • دانشجویان یهودی و مسلمان دانشگاه های سراسر آمریکای شمالی که برای نخستین بار گرد هم آمدند تا در باره ی اختلاف هایشان صحبت کنند .
  • ملحدی در فرانسه که یقین آرامبخش او به لرزه درآمده (هرچند که می گوید "نمی توانم این را به دوستانم بگویم چون سنگسارم می کنند !)
  • مرد استرالیایی مسلمانی که در مرکز اسلامی کانبرا کار می کند و به من گفت که کتابم را در آنجا به فروش می گذارند چون که "وقتش رسیده که نسل تازه ای از مسلمانان در غرب صدایشان را علیه سرکوبگران بلند کنند، آنهایی که به نام اسلام و سنت، سرکوب می کنند .
  • دختر مسلمانی از عربستان سعودی که به یک آدم بزرگ تر و کهنه اندیش تر در نیویورک گفت: "الان دقیقا موقع در آمدن یک همچون کتابی است ."
  • زن محجبه ای در آتلانتا که گفت آن قدر از خواند کتابم ناراحت شده که می خواهد "کتاب های دیگر را دور بیندازم و کتاب خودم را بنویسم." اگر دارد این سطور را می خواند، باید بداند که پیشنهادم به او برای معرفی کردنش به ناشرم، هنوز پابرجاست .

  • جوانان مسلمانی که تشویقم کردند ناشران خاورمیانه ای را دور بزنم، کتابم را به عربی ترجمه کنم و ترجمه را روی وبسایتم بگذارم تا آنها دوستانشان بتوانند آن را بی گرفتاری و سانسور بخوانند .
  • نوجوان اردنی که دو روز بعد از انتشار ترجمه ی عربی کتاب، ئی میل زد که بگوید یک گروه بحث راه می اندازد تا "این اندیشه ها را گسترش بدهد ."
  • زنان عرب آمریکایی در شیکاگو که هنگام سخنرانی من، با تحقیر به من زل زده بودند، اما در پایان جلسه به آرامی تصدیق می کردند که "ما مسلمانان به خودکاوی نیاز بسیار داریم ."
  • زوجی که در دانشگاه آکسفورد برایم اقرار کردند که هرگز انتظار نداشتند با دیدگاه هایم موافق باشند، چه برسد به آن که از من بپرسند چه کمکی از دستشان برمی آید .
  • دانشجویان یهودی و مسلمان دانشگاه های سراسر آمریکای شمالی که برای نخستین بار گرد هم آمدند تا در باره ی اختلاف هایشان صحبت کنند .
  • ملحدی در فرانسه که یقین آرامبخش او به لرزه درآمده (هرچند که می گوید "نمی توانم این را به دوستانم بگویم چون سنگسارم می کنند !)
  • مرد استرالیایی مسلمانی که در مرکز اسلامی کانبرا کار می کند و به من گفت که کتابم را در آنجا به فروش می گذارند چون که "وقتش رسیده که نسل تازه ای از مسلمانان در غرب صدایشان را علیه سرکوبگران بلند کنند، آنهایی که به نام اسلام و سنت، سرکوب می کنند .
  • دختر مسلمانی از عربستان سعودی که به یک آدم بزرگ تر و کهنه اندیش تر در نیویورک گفت: "الان دقیقا موقع در آمدن یک همچون کتابی است ."
  • زن محجبه ای در آتلانتا که گفت آن قدر از خواند کتابم ناراحت شده که می خواهد "کتاب های دیگر را دور بیندازم و کتاب خودم را بنویسم." اگر دارد این سطور را می خواند، باید بداند که پیشنهادم به او برای معرفی کردنش به ناشرم، هنوز پابرجاست .
:
  • جوانان مسلمانی که تشویقم کردند ناشران خاورمیانه ای را دور بزنم، کتابم را به عربی ترجمه کنم و ترجمه را روی وبسایتم بگذارم تا آنها دوستانشان بتوانند آن را بی گرفتاری و سانسور بخوانند .
  • نوجوان اردنی که دو روز بعد از انتشار ترجمه ی عربی کتاب، ئی میل زد که بگوید یک گروه بحث راه می اندازد تا "این اندیشه ها را گسترش بدهد ."
  • زنان عرب آمریکایی در شیکاگو که هنگام سخنرانی من، با تحقیر به من زل زده بودند، اما در پایان جلسه به آرامی تصدیق می کردند که "ما مسلمانان به خودکاوی نیاز بسیار داریم ."
  • زوجی که در دانشگاه آکسفورد برایم اقرار کردند که هرگز انتظار نداشتند با دیدگاه هایم موافق باشند، چه برسد به آن که از من بپرسند چه کمکی از دستشان برمی آید .
  • دانشجویان یهودی و مسلمان دانشگاه های سراسر آمریکای شمالی که برای نخستین بار گرد هم آمدند تا در باره ی اختلاف هایشان صحبت کنند .
  • ملحدی در فرانسه که یقین آرامبخش او به لرزه درآمده (هرچند که می گوید "نمی توانم این را به دوستانم بگویم چون سنگسارم می کنند !)
  • مرد استرالیایی مسلمانی که در مرکز اسلامی کانبرا کار می کند و به من گفت که کتابم را در آنجا به فروش می گذارند چون که "وقتش رسیده که نسل تازه ای از مسلمانان در غرب صدایشان را علیه سرکوبگران بلند کنند، آنهایی که به نام اسلام و سنت، سرکوب می کنند .
  • دختر مسلمانی از عربستان سعودی که به یک آدم بزرگ تر و کهنه اندیش تر در نیویورک گفت: "الان دقیقا موقع در آمدن یک همچون کتابی است ."
  • زن محجبه ای در آتلانتا که گفت آن قدر از خواند کتابم ناراحت شده که می خواهد "کتاب های دیگر را دور بیندازم و کتاب خودم را بنویسم." اگر دارد این سطور را می خواند، باید بداند که پیشنهادم به او برای معرفی کردنش به ناشرم، هنوز پابرجاست .
جوانان مسلمانی که تشویقم کردند ناشران خاورمیانه ای را دور بزنم، کتابم را به عربی ترجمه کنم و ترجمه را روی وبسایتم بگذارم تا آنها دوستانشان بتوانند آن را بی گرفتاری و سانسور بخوانند .
  • نوجوان اردنی که دو روز بعد از انتشار ترجمه ی عربی کتاب، ئی میل زد که بگوید یک گروه بحث راه می اندازد تا "این اندیشه ها را گسترش بدهد ."
  • زنان عرب آمریکایی در شیکاگو که هنگام سخنرانی من، با تحقیر به من زل زده بودند، اما در پایان جلسه به آرامی تصدیق می کردند که "ما مسلمانان به خودکاوی نیاز بسیار داریم ."
  • زوجی که در دانشگاه آکسفورد برایم اقرار کردند که هرگز انتظار نداشتند با دیدگاه هایم موافق باشند، چه برسد به آن که از من بپرسند چه کمکی از دستشان برمی آید .
  • دانشجویان یهودی و مسلمان دانشگاه های سراسر آمریکای شمالی که برای نخستین بار گرد هم آمدند تا در باره ی اختلاف هایشان صحبت کنند .
  • ملحدی در فرانسه که یقین آرامبخش او به لرزه درآمده (هرچند که می گوید "نمی توانم این را به دوستانم بگویم چون سنگسارم می کنند !)
  • مرد استرالیایی مسلمانی که در مرکز اسلامی کانبرا کار می کند و به من گفت که کتابم را در آنجا به فروش می گذارند چون که "وقتش رسیده که نسل تازه ای از مسلمانان در غرب صدایشان را علیه سرکوبگران بلند کنند، آنهایی که به نام اسلام و سنت، سرکوب می کنند .
  • دختر مسلمانی از عربستان سعودی که به یک آدم بزرگ تر و کهنه اندیش تر در نیویورک گفت: "الان دقیقا موقع در آمدن یک همچون کتابی است ."
  • زن محجبه ای در آتلانتا که گفت آن قدر از خواند کتابم ناراحت شده که می خواهد "کتاب های دیگر را دور بیندازم و کتاب خودم را بنویسم." اگر دارد این سطور را می خواند، باید بداند که پیشنهادم به او برای معرفی کردنش به ناشرم، هنوز پابرجاست .

    اما حکایت دلخواه من، تحول مادر خودم است. اعتراف می کنم که نگران بودم تصمیم من به نوشتن این کتاب و تاثیر آن بر مادرم مرا نگران می ساخت – و حتی به من احساس گناه می داد. معلوم است که نگران سلامتم می شد، اما موضوع آبروی اجتماعی هم بود .

    .

    یک شب مادرم تلفن کرد که بگوید برای اولین بار بعد از بیرون آمدن کتاب به مسجد رفته است. خودش را برای انتقاد آماده کرده بود—و انتقاد زیادی هم شنیده بود. پیشنماز مرا به اتهام پاشیدن بذر نفاق در میان امت، با اسامه بن لادن مقایسه کرده بود. مادرم در تمام طول خطبه پلک زده بود تا اشکش سرازیر نشود. بعد از خطبه، چندین نمازگزار مخفیانه نزدش آمده بودند که تصدیق کنند"آنچه ارشاد می گوید باید گفته شود." صحبت هایشان به مادرم اطمینان داده بود که من یک مسلمان خودآزار نیستم که بخواهم علیه اسلام جنگ راه بیندازم .

    .

    دو هفته بعد از آن، مادرم را در حین تور تبلیغ کتابم دیدم. کارتی را توی چمدانم انداخت. وقتی به خانه برگشتم، کارت را پیدا کردم. رویش نوشته بود: "آفرین! به پیش، دختر!" تا همین امروز، این کارت را هر جا می روم، همراه می برم. معنایش برای دنیا این است که یک مسلمان که به اندازه ی مادر من مومن است هم می تواند پرسش های مرا بشنود، هر چند که ایمانش را به پرسش بکشد .

    .

    مادرم تازگی ها به من گفت: "داری کمکم می کنی حرفم را بزنم." دیگران هم همین را به من گفته اند. باشد که صداهایمان را به هم بپیوندیم تا سکوت مرگ را یک بار و برای همیشه بشکنیم .

    .

     

    ارشاد منجی

    تورنتو 2005

    سفارش کتابخوانی

    دلم می خواست کتاب گرفتاری امروز اسلام مثل یک گفتگو راحت و بی واسطه باشد، برای همین هم نخواستم جریان طبیعی این نامه ی سرگشاده را با ذکر منابع به هم بزنم. در عوض، همه ی منابع را می توانید در وبسایت من به نشانی

    www.irshadmanji.com

    ببینید .

    در عین حال، نمونه ای از کتاب هایی را که خواندنشان را سفارش می کنم، در اینجا می آورم. از ته قلب با بعضی از نویسنده هایی که خواند آثارشان را به شما توصیه می کنم مخالفم، اما بر آنم که تنوع اندیشه ها به خودی خود مفید است. این فهرست همه ی کار تحقیقی مرا منعکس نمی کند. وبسایت من منابع زیاد دیگری را در بر می گیرد، از جمله مصاحبه، سخنرانی و ویدیوکلیپ .

    .

     

  • Documentary

    dvd cover

    Irshad's PBS Documentary: Faith Without Fear follows my journey around the world to reconcile Islam and freedom.

    Learn More and View Clips...

    Buy Now in the USA
    Buy Now in Canada

    Get Involved

    photo

    Irshad is pioneering efforts throughout the world to promote Muslim reform and moral courage. To join her mission, first get informed about all that she's doing.

    Click here for concrete actions you can take to support Irshad's work.