Persian Edition
فصل پنج. کی به کی خیانت می کند؟
5. کی به کی خیانت می کند؟
کی به کی خیانت می کند؟لطیفه ای که میان فلسطینی ها باب شده می گوید: عرفات به شهادت می رسد و به بهشت می رود. در آنجا جمعی از خویشان شهید خود را می بیند که پشت در بهشت گردآمده اند و مشتاق دریافت باکره ها و شراب بهشتی اند. اما فرشته های نمی گذارند داخل بشوند .
.وقتی منتظران بیتاب عرفات را می بینند، نفس راحتی می کشند و به یکدیگر می گویند: "رهبر ما اینجاست و پادرمیانی می کند ."
."عرفات گیج شده. می پرسد: "شماها چرا داخل نرفته اید؟ "
"پیروانش می گویند: "اسممان در لیست نیست. چیزی به اسم فلسطینی در لیستشان ندارند." برای همین، عرفات دم پنجره می رود و خودش را به عنوان رهبر مردم فلسطین به فرشته ی معاون معرفی می کند .
.فرشته ی معاون می پرسد: "کی؟ "
"عرفات می غرد: "مردم فلسطین ."
."فرشته ی معاون، لیست های همه ی افراد صلاحیتدار را جستجو می کند و با تاسف، سر تکان می دهد. عرفات خواستار دیدار با خدا می شود. فرشته می رود تا به خدا بگوید که کسی دم در ایستاده و داد می زند که او و مردمش، شهیدند و جای برحق خودشان را در بهشت می خواهند. فرشته اضافه می کند: "اما توی لیست نیستند ."
."خدا می پرسد: "مطمئنی؟ " فرشته ی دیوانسالار جواب می دهد: "هزار بار لیست ها را گشته ام ."
" فرشته ی دیوانسالار جواب می دهد: "هزار بار لیست ها را گشته ام ."خدا مدت درازی در فکر فرو می رود، بعد تصمیم می گیرد. "چرا به جبرئیل نمی گویی برایشان یک اردوگاه بسازد تا یک فکر اساسی به حالشان بکنیم؟ "
"صدای خنده. در بهشت هم مثل روی زمین، فلسطینی ها تا ابد آواره اند .
.این لطیفه بازگوکننده ی این روحیه ی تلخ در فلسطینی هاست که هیچ کس آنها را نمی خواهد، حتی "ملت" پر لاف و گزاف عرب. می شود فلسطینی ها را یهودیان جهان عرب خواند .
.جنبش ایجاد کشور اسراییل که به نام جنبش صهیونیسم خوانده می شود، در اواخر دهه ی 1800 میلادی در اروپا آغاز شد. صهیونیست ها پی برده بودند که یهودی ستیزی از میان نمی رود و شاید حتی وخیم تر هم بشود. آنها هشدار می گفتند که یهودیان به خانه ای ملی نیاز دارند. و این خانه را هم نه در قطب شمال یا اوگاندا، بلکه در باریکه ای از خاک و ماسه در خاورنزدیک می خواستند که دیرین ترین، عمیق ترین و پایدارترین ریشه های خود را در آنجا می یافتند—سرزمینی که عرب ها بعدها به آن نام فلسطین داده بودند .
.مجادله ی فراوانی هست بر سر این که آیا یهودیان بستگی تاریخی به فلطسین داشته اند و در نتیجه آیا می توانند آن را موطن خود بدانند یا نه. به نظر من می توانند. نخست، بر اساس تحقیقات ژنتیکی که گروهی بین المللی از پژوهشگران انجام داده اند و در نشریه ی گردشکار آکادمی ملی علوم به چاپ رسیده، یهودیان و عرب ها دستکم یک نیای مشترک دارند – یا به گفته ی این تحقیق، "یک منشاء خاورمیانه ای مشترک ."
."عقاید سنتی اسلامی نیز با این موضوع همرای است. اسلام می گوید که اسماعیل، که بنیادگذار ملت عرب بود، و اسحاق، که ملت یهود را پایه نهاد، برادرهای ناتنی بودند و پدرشان ابراهیم بود. گفته می شود که محمد پیامبر اسلام از اعقاب اسماعیل است، در حالی که موسی و عیسی از تخمه ی اسحاقند. این هر سه با ابراهیم پیوند خونی دارند. و اگر این اندازه برایتان کافی نیست، به قرآن گوش کنید: "به آل عمران گفتیم: در سرزمین سکنی گزینید. و زمانی که وعده ی آخرت به انجام رسد، ما جملگی شما را یکجا برخواهیم انگیخت." از رفتار گزینشی بیزارم، اما ذکر نکردن این آیه هم گزینشی می بود .
.سرانجام، بگذارید برگردیم به جنبش صهیونیسم. هنگامی که یهودیان اروپایی وارد فلسطین شدند، شماری از همکیشان خود را یافتن که هنوز در آنچه که امروزه کرانه ی باختری خوانده می شود زندگی می کردند. یهودیان چه زمانی به آنجا رفته بودند؟ آیا ممکن است که همیشه آنجا بوده باشند؟ ساکنان اخیر کرانه ی غربی، بیشترین توجه را به خود جلب کرده اند، و اغلب، حق هم همین است، چرا که آنها آبادیهای غیرقانونی بنا کرده اند. اما جایی در این سرزمین، موطن یهودیان است. فریاد برآوردن که یهودیان، غاصبان بیگانه ی فلسطین هستند به همان اندازه جاهلانه است که بانگ زدن که عرب ها جایی در اسراییل ندارند .
.پس چگونه فلسطینی ها حتی در درون دنیای عرب، آوارگانی مطرود شدند؟ از طریق یک جنگ—جنگی که آن را کشورهای عربی که نمی توانستند وجود اسراییل را درمیان خود بپذیرند، آغاز کردند. تنها یک روز پس از تولد کشور یهودی در سال 1948، پنج ارتش عربی به اسراییل حمله کردند، و مشکل آوارگان فلسطینی به وخامت گرایید. در بعضی از شهرها، فرماندهان اسراییلی بر اساس استراتژی بحث انگیزی با نام طرح "دالت"، عرب ها را بیرون کردند. اسراییل دیگر نمی تواند آسیبی را که این کار به فلسطینی ها زد، تکذیب کند. اما در شهرهای دیگر، از عرب ها خواسته شد که بمانند—و بسیاری از آنها ماندند و تابعیت اسراییل را پذیرفتند. بسیاری از فلسطینیان تصمیم به ترک دیار گرفتند با این انتظار که وقتی یهودیان به دریا ریخته شدند، به خانه ی خود باز گردند .
.این آوارگان دستور جابجایی را نه از اسراییلی ها، که از عرب ها می گرفتند. این را خالد العظم، نخست وزیر سوریه در زمان آن جنگ گفته است. العظم در خاطراتش که در سال 1973 منتشر شد، از "فراخوان دولت های عرب به ساکنان فلسطین برای تخلیه و ترک خانه هایشان و رفتن به کشورهای عرب همسایه، پس از پاشیدن تخم وحشت در میان آنها" می گوید. "از سال 1948 ما پیوسته خواستار بازگشت آوارگان به خانه هایشان شده ایم. اما این خود ما بودیم که آنها را تشویق کردیم خانه هایشان را ترک گویند." العظم با اندوه می نویسد: "این فرار جمعی، به سود یهودیان تمام شد. بدون آن که کوچکترین تلاشی کرده باشند، موضعشان تقویت شد." این از نقش اسراییل در بحران آوارگان فلسطینی .
.سازمان ملل متحد هم در بحران نقش داشت. امروزه این سازمان سه و نیم میلیون فلسطینی را آواره به شمار می آورد، هر چند تعریفی در باره ی آنها به کار می برد که برای هیچ مردم جابجا شده ی دیگری به کار نرفته است. این تعریف نه تنها آوارگان اولیه را – که شمارشان حدود 700 هزار تن بوده – در بر می گیرد، بلکه شامل فرزندان و نوادگان آنها نیز می شود. یک سوم آوارگان در اردوگاه های شهری زندگی می کنند که پیرامونش را آسمانخراش ها، کشتزارها و ویلاهای شخصی فلسطینی ها گرفته است .
.اندوهبار و نالازم. هر چه باشد، صدها هزار یهودی در دهه ی 1950 از سرزمین های عربی اخراج شدند، اما سر از حلبی آبادهای آواره نشین درنیاوردند، چرا که اسراییل جذبشان کرد و بیشترشان در جامعه ادغام شدند. اما اسراییل در تلاش برای وحدت دوباره ی خانواده ها، به صد هزار فلسطینی هم تابعیت داده است. کشورهای عرب به طور کلی برای فلسطینی ها چه کرده اند؟ مایوسشان کرده اند، یا بدتر از آن به سرشان آورده اند .
.پس از جنگ سال 1991 خلیج فارس، کویت به تلافی حمایت یاسر عرفات از صدام حسین در حمله ی او به کویت، دستکم سیصدهزار فلسطینی را از مرزهای خود بیرون راند. کنعان مکیه، مولف کتابی در باره ی بی رحمی و سکوت دنیای عرب، می نویسد: "بیشتر این اخراج شدگان نه فلسطین را می شناختند و نه هیچ کشور دیگری جز کویت را." به نوشته ی او، افزون بر بیرون انداختن بیگناهان، "گروههای افراطی نیمه رسمی" در کویت، فلسطینی های دیگر را به دلخواه دستگیر می کردند. "اگر این ها "ناپدید" نمی شدند، دلیلش این بود که یا پیش چشم همه به ضرب گلوله از پا در آمده بودند، یا شکنجه شده و به قتل رسیده بودند ."
."شاخصی دیگر برای دورویی عرب ها. سال های سال، میزان کمک های کویت به نهاد زیر نظر سازمان ملل که از آوارگان فلسطینی حمایت می کند، کمتر از کمک اسراییل بود. حتی عربستان سعودی هم تا پیش از افزایش ناگهانی بهای نفت، بیشتر از اسراییل به این نهاد کمک نمی کرد. و امروز؟ به رغم برخورداری از گاوصندوق هایی که به طرز شرم آوری مملو از پول است، و به رغم داشتن گستره ی وسیعی از زمین های بایر، سعودیها حاضر نیستند فلسطینی ها را به عنوان تبعه بپذیرند. در عوض، برنامه های تلویزیونی پخش می کنند تا میلیون ها دلار اعانه برای سرمایه گذاری در بمب گذاری های انتحاری جمع کنند. همچنین به خانواده های بمب گذارانی که موفق بشوند خودشان را بکشند، سفر مجانی به مکه هدیه می کنند .
.در کشورهای پیرامونی، یعنی لبنان، سوریه و عراق، دولت ها به گونه ای رفتار می کنند که انگار اسکان دادن فلسطینیان، همزیستی شکننده ی میان شیعه و سنی را بر هم خواهد زد. در مورد عراق زمان صدام حسین، این "همزیستی" به معنای حکومت اقلیت سنی بر اکثریت شیعه بود. چرا باید خطر کرد و با دادن تابعیت به بیگانه ها – هر چقدر هم که عرب باشند – این موضوع را علنی ساخت؟ صدام هم مانند دشمن خونی اش در خانه ی سعود، دلسوزی خود را برای فلسطینی ها، با تامین هزینه ی خانواده های بمب گذاران انتحاری نشان می داد. (او که دوست داشت "خان عمو" نامیده شود، یک هفته پیش از جنگ در عراق، این پرداخت ها را سرعت بخشید.) لبنان اصلا عین خیالش نیست. قوانین لبنان عملا به آوارگان فلسطینی اجازه ی کار تمام وقت، خرید زمین یا تخصص در کار را نمی دهد. فلسطینی ها در این کشور با کارهای سیاه گذران می کنند. در واقع، تنها کشور عرب مسلمان که به آوارگان فلسطینی تابعیت داده اردن است، و دلیلش هم این است که بیشتر اردنی ها از نظر قومی اصلا فلسطینی هستند .
.می توان امپریالیست های اسراییلی را به خاطر وضعیت فلسطینی ها به باد حمله گرفت. اما حقیقت آن است که ما مسلمانان باید امپریالیست های خودی را متهم کنیم. شاید بگویید نه به یک اندازه. من می گویم شاید هم بیشتر. بررسی این که ماجرای خاورمیانه اصلا چگونه شروع شد، روشن می کند که دهه های پیاپی مسلمانان از چه راههایی به یکدیگر خنجر زده اند. آنچه که الان می خواهم طرح کنم، یک شرح مفصل تاریخی نیست، بلکه نمونه هایی از واقعیت هایی است که در وضعیت قطب بندی شده ی فعلی، از چشم ها پنهان مانده .
.ما معمولا باور داریم که در اوایل قرن بیستم، صهیونیست ها هجوم آوردند و فلسطینی ها را به زور اسلحه بیرون کردند. همچنان که گفتم، شمار زیادی از عرب ها ناچار از به ترک خانه و کاشانه شدند. اما دستور تخلیه همیشه از سوی یهودی ها صادر نمی شد. عثمانی ها – یعنی ترک های مسلمان – در آن هنگام زمامدار امپراتوری ای بودند که فلسطین را در اختیار داشت. عثمانی ها بر خلاف منافع کشاورزان اجاره نشین عرب، داوطلبانه زمین های فلسطین را به صهیونیست های اولیه می فروختند. بله، مسلمانان این کار را می کردند. و آگاهانه هم می کردند. در سال 1911، صد و پنجاه شخصیت بانفوذ عرب، تلگرامی به پارلمان ترکیه عثمانی فرستادند و به فروش بی وقفه ی زمین اعتراض کردند. این تلگرام نادیده گرفته شد .
.در جنگ اول جهانی، عرب ها به بریتانیا در جنگ با عثمانی کمک کردند، با این شرط که بعد از جنگ، فلسطین در دست اعراب باقی بماند. سر هنری مک ماهون، کمیسر عالی بریتانیا در امور مصر و سودان، در سال 1915 این توافق را چند نامه تایید کرد. اما در اعلامیه ی بالفور که در سال 1917 منتشر شد، بریتانیا، پیمانی را که باور می رفت با اعراب بسته، زیر پا گذاشت. لندن آشکارا بخشی از فلسطین را به یهودیان واگذارد، یهودیانی که در اروپا، هدف حمله های کینه جویانه ی فزاینده قرار گرفته بودند. به این ترتیب، سرزمین موعود برای بار دوم هم وعده داده شد. از آن هنگام، مسلمانان استعمارگران غربی را به خاطر این خیانت، نفرین کرده اند .
.اما اینجا هم ما آنچه را که خودمان در سال 1915 کردیم از یاد می بریم. سالی که نقطه ی اوج نسل کشی مسیحیان ارمنی به دست مسلمانان عثمانی بود. فرستادگان الله بیش از یک میلیون مسیحی را با کوچاندن، گرسنگی دادن و به راه انداختن حمام خون، از میان بردند. چرا صداهای چندانی از مسلمانان به گوش نمی رسد که ترک ها باید پوزش بخواهند؟ باید اسباب شرمندگی ما باشد، چرا که ارمنی ها ذره ای از خاک خود را هم نمی خواهند، فقط خواستار پوزش اند. آیا ما مسلمانان آنقدر گرفتار قربانی دادن به بارگاه خیانت شدگانیم که اهمیتی نمی دهیم خودمان چگونه به دیگران خیانت کرده ایم؟
ما مسلمانان تنها کسانی نیستیم که ناچار شدیم زیر سلطه ی قدرت های استعماری، به سهمی کمتر رضایت بدهیم. یهودیان هم دچار خیانت شدند. در سال 1921، از زمین هایی که بریتانیا به عنوان موطن ملی یهودیان در نظر گرفته بود، حدود چهار پنجمش به عرب ها رسید—همان جایی که بعدها اردن شد. تنها دو سال بعد از آن، بریتانیا مناطق بازهم بیشتری را که برای یهودی ها در نظر گرفته بود به عرب ها داد—این بار به سوریه. اما در آن زمان، مثل حالا، امتیازهایی که از جیب یهودی ها داده می شد، به چشم رهبری مسلمان ها نمی آمد .
.نام حاج امین الحسین را شنیده اید؟ باید بشنوید. او در سال 1921 مفتی اورشلیم، و در سال 1922 رییس شورای عالی مسلمانان شد. هرچند حاج امین در انتخاباتی سالم برگزیده شده بود، در طول پانزده سال ریاست او، هیچ رای گیری دیگری انجام نشد. این مفتی که فقط به رها ساختن فلسطینی ها از یهودیان می اندیشید، از نظر اخلاقی مشکلی نمی دید که دستور قتل پیاپی مسلمان ها را هم صادر کند. هر کس سر راه او قرار می گرفت، با خدا محاربه کرده بود. با بالا گرفتن تهدید نازی ها در اروپا، مهاجرت یهودیان – و خودکامگی حاج امین – هم اوج می گرفت. گزارش کمیسیون "پیل" که از سوی دولت بریتانیا مامور شده بود، در سال 1937 در باره ی ناآرامی های داخلی فلسطین می گوید: "هر عربی که گمان برود اندک گرایشی به آرمان ملی داشته باشد، باید منتظر سر رسیدن دسته ای از مردان مسلح باشد." این گزارش می افزاید "شماری از اعراب خواستار حمایت دولت ]بریتانیا[ شده اند." نکوهیدن یهودیان به خاطر "تروریسم درونی" اعراب، دروغی دیگر است .
.آنچه پس از آن روی داد، بخشی از تاریخ است که این روزها به ندرت می شنویم. در سال 1939 بریتانیای خسته از ناآرامی های فزاینده در خاورمیانه که دغدغه ی تمرکز نیروهایش بر شکست دادن هیتلر را داشت، پیشنهادی مبنی بر داشتن یک کشور تمام عیار را به فلسطینی ها ارائه کرد. شرایط این پیشنهاد: عرب ها و یهودیان در سرزمینی واحد زندگی خواهند کرد که طی ده سال زیر کنترل فلسطینی ها قرار خواهد گرفت. همزمان، خرید زمین از سوی یهودیان و نیز مهاجرت آنها به فلسطین کاهشی چشمگیر خواهد یافت. فلسطینی ها به محض استقلال خواهند توانست خود سیاست مهاجرپذیری را تعیین کنند. با هر معیاری، این به معنای خودمختاری می بود. نمایندگان عرب گفتند پیشنهاد به اندازه ی کافی جالب نیست. مذاکره کنندگان عرب که مهارشان در دست مفتی اورشلیم بود—کسی که بریتانیا حاضر نبود مستقیما با او مذاکره کند—خواهان استقلال در طول پنج سال بودند. در غیر این صورت، لندن می توانست گورش را گم کند .
.کاسه و کوزه ی این تصمیم بر سر آدم های عادی شکست. نمایندگان مفتی پیش از رد کردن پیشنهاد بریتانیا هرگز نظر کشاورزان و بازرگانان فلسطینی را نپرسیدند. ظاهرا مردم اعتقادی به تصمیم نخبگان نداشتند. بر اساس گزارشی که در سال 1938 در یکی از روزنامه های بریتانیا به چاپ رسید، بیشتر روستاییان"با شورشیان عربی که می کوشند موج مهاجرت یهودیان را متوقف کنند و خواستار دولتی عربی برای فلسطین هستند، هماوایی چندانی ندارند. آنها فقط می خواهند به حال خودشان گذاشته شوند تا بکارند و درو کنند؛ ازدواج کنند و امکان آن را داشته باشند که در این زمانه ی پرآشوب، به خانواده ی خود برسند." فلسطینی ها که از نظر سیاسی مقهور رهبران خودشان بودند، خود را از نظر اقتصادی هم محروم یافتند. هشت کماندوی پیشین فلسطینی بیانیه ای منتشر کردند که در آن، مفتی اورشلیم را به اختلاس "مبالغ تخمین ناپذیری پول که از قدرت های بیگانه دریافت شده" متهم کردند. این کمک ها سر به میلیون ها پوند می زد، اما آیا حاج امین در طول ریاستش دستکم یک مسجد، یک مدرسه یا یک بیمارستان بنا کرد؟ آیا یک پناهگاه یا مهمان پذیر یا موسسه ی خیریه یا آب انبار ساخت تا آوارگان تهیدست بتوانند از آن آب بنوشند؟
بگذارید در باره ی اتفاق های دیگری که در سال های تهدید نازی ها افتاد، روراست باشیم: همدستی مسلمان ها در کشتار بزرگ. حاج امین، همان مرد باخدایی که مهارت های خود در امر ترور را روی عرب ها آزمایش می کرد، به بریتانیا فشار آورد تا چند کشتی پر از آوارگان یهودی را که سر به سوی فلسطین داشتند، برگرداند. شماری از این یهودیان در دریای مدیترانه غرق شدند، برخی به اتاق های گاز و کوره های آدم سوزی در اروپا فرستاده شدند. مفتی به فشارهایش ادامه داد، و نگذاشت کودکان کرووات—که خیلی هایشان یتیم بودند—به سرزمین مقدس برسند. با همه ی این ها، او حساب کرد که کاستن از رشد جمعیت یهودیان، برای تضمین پیدایش یک فلسطین عربی، بلافاصله پس از جنگ، کافی نخواهد بود. برای این منظور، مفتی نیاز داشت که در محفل برندگان، شناخته شده و مورد اعتماد باشد، و برندگان خود را مدیون او بدانند. حاج امین با این حدس و نیایش که هیتلر برنده ی نهایی جنگ خواهد بود، شخصا به دیدار پیشوا رفت. موی بور و چشمهای آبی مفتی، برای هیتلر نشانه هایی از اعتبار بود، و خاطر هیتلر آسوده شد که – به گفته ی خود او -- حاج امین "کاملا احتمال دارد از بهترین تخمه ی رومن ها باشد." مفتی مهمان ویژه ی هیتلر در برلین شد و در مراسم گشایش موسسه ی مرکزی اسلامی در دسامبر 1942، ریاست جلسه را بر عهده گرفت .
.حاج امین سفرهایی هم به بالکان کرد تا داوطلبان مسلمان را برای کمک به نیروهای محور جذب کند. برخی از مسلمانان بوسنیایی نه تنها در برابر افسون او مقاومت کردند، که فعالانه یهودیان را در خانه های خود پناه دادند. (وقتی اسراییل یکی از این خانواده های بوسنیایی را طی مراسمی در اورشلیم در دهه ی 1960 ارج نهاد، اعضای خانواده تصمیم گرفتند در اسراییل بمانند و به تابعیت آن درآیند.) ملسمانان دیگری از هند، آسیای میانه و، بله، فلسطین هم، جان خود را برای کمک به آرمان متفقین از دست دادند. اما پیش از آن که به حق اعلام کنیم که کشتار بزرگ در اروپای مسیحی رخ داد، بگذارید عمیق تر در آینه بنگریم. خیلی از مسلمان ها آینده ی خود را به هیتلر گره زدند. در سال 1943، حاج امین، برای پیشنمازهای حاضر در واحد "اس اس" بوسنی سخنرانی کرد و به آنها اطمینان داد که اسلام و نازیسم از نظر تعهد به نظم اجتماعی، ساختار خانواده، سخت کوشی و مبارزه ی دائمی—به خصوص علیه آمریکایی ها، انگلیسی ها و یهودی ها—وجه اشتراک دارند. از پایتخت رایش، حاج امین تبلیغات نازی ها را به گوش دنیای عرب می رساند. روز اول مارس 1944، توی میکروفن رادیو برلین زمزمه کرد: "هرجا که یهودی ها را پیدا کردید بکشیدشان. خداوند، تاریخ و دین، از این کار خشنود می شوند. شرفتان حفظ می شود. خدا با شماست." نامه هایی که شنوندگان عرب به دیپلمات های آلمانی در بغداد و بیروت فرستادند حاکی از آن است که پیام مفتی، تاثیرگذار بود .
.مفتی هرچند که شرط بندی خود بر روی هیتلر را باخت، اما از محاکمه به اتهام جنایت جنگی جان به در برد. وقتی که پس از جنگ در پاریس بازداشت شد، از زندان متفقین گریخت و سرانجام به مصر رفت. اتحادیه ی عرب که تازه تاسیس شده بود، بازگشت حاج امین را به خانه خوشامد گفت. آیا این پذیرایی شاهانه می توانست رفتار مستبدانه ی مفتی را با فلسطینی ها مشروعیت ببخشد؟ ارزش فکر کردن را دارد. به زودی، مهندسی به نام عرفات (که نام واقعی اش، الحسین، او را عضوی از قبیله ی حاج امین می گرداند) راه و رسم "رهبری" را از او فرا می گرفت. عرفات شگردهایش را در رد کردن صلح با یهودیان، ترور کردن مردم خودش و به هدر دادن پولی را که برای بهبود زندگی آنها در نظر گرفته شده، از کجا آموخت؟
در باره ی یک جنبه ی دیگر دوران پس از کشتار بزرگ هم نیازمند واکاوی صادقانه هستیم: چرا سرانجام اسراییل به دنیا آمد اما فلسطین به جنینی مرده بدل شد؟ در سال 1947، سازمان ملل پیشنهاد تقسیم فلسطین را داد؛ چهل و پنج درصد سرزمین را برای کشوری عربی در نظر گرفت، و پنجاه و پنج درصدش را برای کشوری یهودی؛ و اورشلیم قلمرو مشترک هردو می بود و زیر نظارت بین المللی. مسلمان ها عموما شکایت می کنند که در آن صورت، یهودیان سهم بیشتری از زمین ها را به دست می آوردند تا اعراب. به نظر من، این مغلطه دیگر نخ نما شده. کمتر پیش می آید اذعان کنیم که آن کشور پیشنهادی یهودی، که بیشترش را صحرای "نه گو" در بر می گرفت، از کم حاصل ترین مناطق فلسطین جدا می شد. همچنین، کشور فلسطینی پیشنهادی می توانست از اکثریت قاطع جمعیت عرب برخوردار باشد، نه مانند کشور یهودی، که شمار جمعیت یهودی آن، تنها اندکی بر جمعیت عربش می چربید. یهودیان مجبور می بودند ولو با دلخوری، با "آن دیگری" زندگی کنند. آنها طرح سازمان ملل را پذیرفتند و شش ماه بعد، اعلام استقلال کردند. بدتر از آن برای فلسطینی های عادی آن که رژیم های عربی مختلفی که بعد از جنگ، سرزمین های فلسطینی را ضمیمه کردند، تنها به خلاء دموکراسی یاری رساندند. این گفته ی محقق برجسته برنارد لوییس است در کتاب خاورمیانه: 2000 سال تاریخ از اوجگیری مسیحیت تا امروز. می نویسد: "در فاصله ی سال های 1949 و 1967، اتحادیه ی عرب و به خصوص آن کشورهای عربی که بخش هایی از فلسطین را در اشغال داشتند، ادعا می کدند که سخنگوی فلسطینی ها هستند و هرگونه مشارکت فعالانه ی فلسطینی ها در تحولات سیاسی را تضعیف می کردند، و گاه حتی مانع آن می شدند." دوباره، کی به کی خیانت می کند؟
نه، جنگ سرد را از یاد نبرده ام. از اواخر دهه ی 1940 تا دهه ی 1960، استراتژیست های ابرقدرتها خاورمیانه را به نمایش خیمه شب بازی بدل کردند. از نظر من، رذیلانه ترین ترفندها را هم نه ایالات متحد آمریکا، که اتحاد جماهیر شوروی به کار بست: جوزف استالین از چکسلواکی به اسراییل اسلحه فرستاد تا به یهودیان کمک کند در برابر نخستین حمله ی اعراب بایستند. اما اندکی پس از پیروزی اسراییل در سال 1948، استالین از اسراییل –متحد آینده ی آمریکا – روی برگرداند و عرب ها را مسلح کرد. جمال عبدالناصر، رهبر مصر، مشتری نمونه ای برای شوروی بود .
.طی دو دهه ی پس از آن، اعراب تصور می کردند که وارث برحق صلاح الدین ایوبی را یافته اند، همان سرداری که در طی جنگ های صلیبی بر سر سرزمین مقدس، سپاه مسیحیان را زیرکانه عقب رانده بود. زیرکانه، اما موقتی. ناصر این هر دو میراث را دنبال کرد. این ژنرال مصری که به رییس جمهوری رسیده بود، با ایستادن در برابر آمریکا—حامی اصلی اسراییل—شور جمعی اعراب را در همه جا برانگیخت .
.ضدآمریکایی بودن مترادف با ضد استعمار بودن نیست. ناصر این را ثابت کرد. مصر زیر حکومت او، به مصرف بیش از اندازه ی افیون ایدئولوژیکی اتحاد شوروی پرداخت، و رنسانسی اقتصادی و نیز فرهنگی را بر مبنای سوسیالیسم آغاز کرد. برای نمونه، ناصر، بزرگ ترین دانشگاه قاهره یعنی الازهر را – که در دنیای اسلام سنی، از نظر آموزش دینی و حقوقی، هم ارز هاروارد به شمار می رفت – ملی کرد. این حرکت برای عرفی (سکولار) سازی سریع، نتیجه ی معکوس داد. ژیل کپل در کتاب جهاد: پیشینه ی اسلام سیاسی، می نویسد: "رژیم ناصر با پیوند دادن بیش از اندازه مستیقم الازهر اصلاح شده به دولت، این دانشگاه را از اعتباری که داشت محروم کرد. خلائی پدید آمده بود که هر کس که آماده ی به پرسش کشیدن حکومت و انتقاد از دولت به نام اسلام بود، می توانست آن را پر کند ."
."خلاء بزودی پر می شد. عرب ها که اسلحه ی فراوان در اختیار داشتند و از غرور انباشته بودند، هر چه بیشتر در رویای انتقام از اشغال صهیونیست ها فرو می رفتند. در عوض، یک نسل تازه ی پرجلوه، با سرافکندگی باز هم بیشتر روبرو شد. در جنگ سال 1967، اسراییل توانست مصر و همپیمانان منطقه ای آن را شکست بدهد. معنای این سرشکستگی، از هم گسیختن یک هویت، و پایان سوسیالیسم عرفی به عنوان یک کیش مبارزاتی، و از دست رفتن اورشلیم بود – آنچه که زمانی تصورناپذیر می نمود .
.بنیادگرایان مذهبی که از دهه ی 1920 گرم سازماندهی خود بودند، با شعار "اسلام راه حل مسئله است" به میدان آمدند. آنها از نظر تعداد شنونده کمبودی نداشتند، و چند سالی که گذشت، از نظر دلار هم دیگر کمبودی نداشتند. نزول ناگهانی ثروت نفتی که کشورهایی مثل عربستان سعودی – ترویج کنندگان نوع خشک و خشن اسلام -- را در پول غرق کرد، منابع مالی را در دسترس بیشتر مسلمانان افراطی گذاشت. جابر عصفور، آزادیخواه مصری، شکوه می کند که "آرزوی بزرگ آنها این است که بازگشت به اسلام سختگیرانه، نیروی لازم برای پیروزی نهایی بر صهیونیسم را فراهم آورد ."
."برگردیم به فلسطین. با اوجگیری اسلام خشک، یاسر عرفات واژگان و نمودهای مذهبی را در خدمت هدف های سیاسی درآورد. در دهه ی 1970، او واژه ی "شهید" را بدون هیچ دلالت قرآنی، زنده کرد. بیست و پنج سال پس از آن هنگام، نه تنها فلسطینی های جوان خودشان و افراد غیرنظامی را به نام خدا به آتش می کشند، بلکه بر سر عاقبت ناجور شهیدان در بهشت هم به صورت هم چنگ می اندازند. محمود ابوسمرا، دانشمند عرب اسراییلی می گوید: "در بعضی از جوک ها، گفته می شود که باکره های سیه چشم، عاری از جنسیت از آب در می آیند، یا معلوم می شود که شراب بهشتی، الکل ندارد. این جوک ها "بازگو کننده ی گونه ای بی اعتمادی به وعده های دین اسلام در باره ی حیات اخروی است." در دست آنهایی که معنویت را به جای قمه به کار می برند، اسلام راه حل هیچ مسئله ای نبوده است. کتاب های درسی، برنامه های رادیو تلویزیونی و تظاهرات اعتراضی در فلسطین، سرشار از تعصب اسلامی است. با این همه، ابوسمرا در باره ی احساس مردم عادی در فلسطین می گوید: "به نظر می آید که همه چیز محکوم به ناکامی و فساد است." بازتابی دیگر از گفتگوی خود من با آن زن مسلمان آمریکایی در مسجد قبه الصخره .
.دو ماه بعد از آن گفتگو، یکی از وزیران پیشین کابینه ی عرفات، امنیت خود را به خاطر آبرویش به خطر انداخت. نبیل عمر در یکی از روزنامه های رسمی تشکیلات فلسطینی، خواهان خودکاوی شد (که گواهی هم بود بر شهامت سردبیر روزنامه در چاپ کردن این مطلب). عمر خطاب به عرفات نوشت: "آقای رییس، ما از بهانه تراشی لذت می بریم." با لحنی که یادآور "مانیفست سرگشاده"ی چریک های سابق خطاب به مفتی اورشلیم در پنجاه سال پیش بود، نبیل عمر، رهبر تشکیلات فلسطینی را متهم کرد ه کمک و حسن نیت جهانی، و نیز پیشنهاد مشروع همزیستی با اسراییل را به هرز داده است. او از دیدگاه کسی در درون تشکیلات، "ذهنیت قبیله ای" سیاستمداران فلسطینی را آشکار کرد، مردانی که پوششی از آیین های دموکراسی خواهانه در بر دارند، اما در زیر آن، خودخواهانی برهنه اند. عمر در پایان نامه اش نوشت: "ما در برابر مردممان، تشکیلاتمان و رویایمان برای داشتن یک کشور، مرتکب اشتباه هایی جدی شدیم. برای جبران این اشتباه ها، نخست باید به ناکامی خود اعتراف کنیم، و بعد بی درنگ دست به اقدام بزنیم. ما ملت شریفی داریم که حق دارد از ما خواهان تعهد به همفکری با آنان و تعهد به منافع آنان باشد. ما نمی توانیم سرنوشت مردممان را به بخت واگذاریم، بختی که در نظم نوین جهانی، شاید مستلزم یک مبارزه ی ابدی دیگر باشد، بی آن که دریچه ای از امید را بگشاید ."
."نبیل عمر از گلوله هایی که لات های فلسطینی به سوی خانه اش شلیک کردند جان به در برد. از هنگام انتشار بیانیه ی او، چند فلسطینی دیگر نیز علنا همین نظر را ابراز کرده اند. آنها اذعان کرده اند که اسراییل اولین و آخرین دلیل ستم رفتن به مردم فلسطین نیست. پس چرا ما در غرب، به طور فزاینده ای اسراییل را به شکل هیولا می بینیم؟
فعالان سیاسی مدافع فلسطین، مایه های احساسی استدلال های خود را پررنگ می کنند. ببینید مقایسه ی اسراییل با آفریقای جنوبی دوران تبعیض نژادی چقدر فراگیر شده است .
.پیش از سفرم به رام الله، در جستتجوی اطلاعاتی بودم در باره ی فیلم مستندی به نام وعده ها، فیلمی که نامزد جایزه ی اسکار شده بود و زندگی کودکان عرب و یهودی را در اورشلیم شرح می دهد. در این فیلم، بعضی از بچه ها، هرچند که در شعارهای دشمن خویانه غرق شده اند، بعد از دیدار با یکدیگر، لحنشان را عوض می کنند. یکی از متعصبان فلسطینی بود که نمی توانست چنین احساس همدلی را – یا این موضوع را که دو نفر از سه فیلمساز، یهودی های آمریکایی بودند -- تاب بیاورد. او در وبسایت "عربیا دات کام" با خشم فراوان نوشت: "این تبلیغات صهیونیستی نسل دوم است. اگر فیلم مستندی در آفریقای جنوبی ساخته شده بود تا شدت احساس را میان سیاهپوستان و سفیدپوستان در زمان حاکمیت تبعیض نژادی بسنجد، عده ی ناچیزی ممکن بود گفته های خشم آلود سیاهان را علیه سفیدها به عنوان نژادپرستی سیاه توصیف کنند." همچنان که می دانید، در رام الله هم قضیه ی آفریقای جنوبی را شنیده بودم .
.بعد از بازگشت به تورنتو، پی بردم که یک گروه همبستگی با فلسطین دارد به یک استاد دانشگاه آفریقای جنوبی پول می دهد تا در دانشگاه های آمریکا و کانادا، این گفته را بپراکند که اسراییل، یک رژیم تبعیض نژادی است. این استاد، هنگام سخنرانی در تالار "رایچمن فمیلی" در دانشگاه تورنتو، مقایسه هایی با دوران تبعیض نژادی را پیش کشید، از جمله، ممنوعیت ازدواج میان پیروان دو مذهب در اسراییل. در اسراییل ، زوج هایی با مذهب های متفاوت، چه ازدواج کرده باشند چه نه، می توانند با هم زندگی کنند. این ازدواج – یعنی مراسم مذهبی – است که نمی تواند در این کشور اتفاق بیفتد. بعدتر پی بردم آنچه که استاد دانشگاه نگفت این بود که به تازگی یک نماینده ی یهودی مجلس اسراییل، طرحی برای مجاز شدن ازدواج های عرفی ارائه کرده—و نیز این که نمایندگان مسلمان، با یهودیان راستکیش و فوق سنتی متحد شده اند تا این طرح را رد کنند .
.آیا در کشوری که تبعیض نژادی حاکم باشد، نمایندگان عرب مسلمان می توانند از حق وتو در هر موردی برخوردار باشند؟ اگر عرب ها که تنها بیست درصد جمعیت اسراییل را تشکیل می دهند، زیر چکمه های تبعیض نژادی له می شدند، آیا اصلا اجازه ی انتخاب شدن به نمایندگی مجلس را به دست می آوردند؟ آیا یک رژیم تبعیض نژادی، در انتخابات محلی به زنان و تهیدستان حق رای دادن می بخشید—آنچه که اسراییل برای نخستین بار در تاریخ اعراب فلسطینی انجام داد؟ اگر تبعیض نژادی حاکم بود، آیا اکثریت گسترده ی شهروندان عرب اسراییلی در انتخابات سراسری رای می دادند—چنآن که دادند؟ آیا در یک رژیم تبعیض نژادی، چندین حزب سیاسی عرب می توانست وجود داشته باشد—چنان که در اسراییل وجود دارد؟ آیا دستگاه قضایی از دخالت سیاسی آزاد می بود؟ در انتخابات سال 2003 میلادی، دو حزب عرب به دلیل پشتیبانی صریح از تروریسم علیه اسراییل، رد صلاحیت شدند. اما دیوان عالی اسراییل، با تکیه بر استقلال خود، در هر دو مورد، این رای را برگرداند .
.آیا یک رژیم تبعیض نژادی، بزرگترین جایزه ی ادبی خود را به یک عرب می دهد؟ در سال 1986، یعنی پیش از آن که انتفاضه ای در کار باشد و احتمال یک حرکت زیرکانه ی سیاسی، امیل حبیبی مهمترین جایزه ی ادبی را برد. آیا یک رژیم تبعیض نژادی، کودکان عبری زبان را تشویق می کند که عربی بیاموزند؟ در چنان رژیمی، آیا تابلوهای راهنمایی به هر دو زبان عبری و عربی می تواند باشد؟ (حتی در کانادا هم که به دوزبانه بودنش می نازد، چنین چیزی نیست.) آیا در یک رژیم تبعیض نژادی، عرب ها و یهودی ها می توانند آزادانه در دانشگاه ها با هم حشر نشر کنند، یا در مجتمع های آپارتمانی در کنار هم زندگی کنند؟ آیا یک رژیم تبعیض نژادی، فلسطینی هایی را که بیرون از اسراییل زندگی می کنند اما در درون مرزهای این کشور به کار مشغولند، مشمول مزایای کاری و پشتیبانی قانونی می کرد؟ آیا در یک رژیم تبعیض نژادی، سازمان های مدافع حقوق بشر می توانستند آشکارا فعالیت کنند؟ در اسراییل چنین است. در واقع، حتی مقام های نظامی هم آشکارا به انتقاد از سیاست های دولت می پردازند. در اکتبر سال 2003، رییس ستاد نیروهای دفاعی اسراییل به مطبوعات گفت که راهبندان های اسراییل در کرانه ی باختری و غزه، خشم فلسطینی ها را برمی انگیزد. دو هفته بعد، چهار تن از سران سابق شین بت (سازمان امنیت داخلی اسراییل) اشغال مناطق فلسطینی را به باد حمله گرفتند و از آریل شارون خواستند نیروهای اسراییل را یکجانبه بیرون بکشد. آیا یک رژیم تبعیض نژادی، چنین نارضایتی هایی را آن هم از سوی کسانی که وظیفه شان دفاع از کشور است، تحمل می کرد؟
مهم تر از همه، آیا رسانه ها در باره ی اساسی ترین بنیادهای تشکیل دهنده ی کشور، به بحث می پرداختند؟ آیا در یک رژیم تبعیض نژادی، یک روزنامه ی عبری زبان می توانست مقاله ای را به قلم یک عرب اسراییلی چاپ کند در این باره که چرا "ماجرای صهیونیسم، یک ناکامی تمام عیار بوده است"؟ آیا می توانست این مقاله را در روز استقلال خود اسراییل به چاپ برساند؟ آیا یک رژیم تبعیض نژادی، شرایط فعالیت آزادترین مطبوعات خاورمیانه را فراهم می آورد؟ مطبوعاتی چنان آزاد که بتوانند آشکارا از آزادی خود سوءاستفاده کنند و به کارشان ادامه بدهند؟ (تا همین امروز، روزنامه ی القدس چاپ اورشلیم خاوری، در باره ی نامه ای ضداسراییلی را که گفته شده بود نلسون ماندلا نوشته، اما بعد معلوم شد که نویسنده اش یک عرب ساکن هلند است، اصلاحیه یا پوزش چاپ نکرده است .)
.)حتی ادوارد سعید، عالیجناب خاکستری ملی گرایی فلسطینی هم، به صراحت گفته بود که "اسراییل آفریقای جنوبی نیست..." چگونه چنین چیزی ممکن است، وقتی که یک ناشر اسراییلی، اثر مهم ادوارد سعید، یعنی خاورشناسی را به عبری منتشر کرده است؟ با پرسشی که خود ادوارد سعید از عرب ها پرسید، بر این نکته انگشت می گذارم: "چرا ما برای آزادی اندیشه در جوامع خودمان سخت تر نمی جنگیم، آزادی ای که نیازی نیست گفته شود که به ندرت وجود دارد؟ "
"از یک نظر مخالفم. برای عده ای، هنوز نیاز هست گفته شود که "آزادی ها"ی اعراب با آزادی های اسراییل مقایسه پذیر نیست. آن عده ای که باید برایشان این نکته خاطرنشان شود، آنهایی اند که اکنون مقایسه ی اسراییل با آفریقای جنوبی را یک گام دورتر می برند، و اسراییل را با آلمان نازی مقایسه می کنند. از دیدگاه این عده، صهیونیست ها مشغول ارتکاب جنایات ناشی از نفرتند، در کابوسی تمامیت گرایانه که آن را "صهیو- نازیسم" (مثل نئونازیسم) می خوانند .
.اولین باری که دشمنان قسم خورده ی صهیونازیسم بر صحنه ی بین المللی ظاهر شدند، اوت 2001 بود. در جلسات گفت و شنود پیش از گردهمایی جهانی علیه نژادگرایی که از سوی سازمان ملل در دوربان آفریقای جنوبی برگزار شد، اتحادیه ی وکلای عرب، کاریکاتورهایی را پخش کرد که سربازان اسراییلی را با دندان هایی دراکولاوار و کلاهخودهایی که پرچم نازی از آنها آویزان بود نشان می داد. یکی از این سربازها، کنار در تخته کوب شده ی یک اداره ی فلسطینی نگهبانی می داد. تخته ها شکل صلیب شکسته را ترسیم می کرد. در برگه ی دیگری که اتحادیه وکلای عرب توزیع می کرد، یک صلیب شکسته روی ستاره ی داوود نقش زده شده بود. شنیع ترین پوستری که در دوربان توزیع شد، هیتلر را نشان می داد که از خودش می پرسد: "اگر من برنده شده بودم چه اتفاقی می افتاد؟" در این پوستر، پیشوا در زیر نوشته ی "اتفاق های خوب" می گوید: "دیگر اسراییلی نمی بود و خون فلسطینی ریخته نمی شد. بقیه اش را خودتان حدس بزنید ."
."اما چگونه می توان مدعی مبارزه با نازیسم شد و در عین حال آرمان مشترکی با هیتلر داشت؟ پاسخ را خودتان حدس بزنید .
.موارد بیشتری که این تاکتیک بازان از هیتلر الهام می گیرند، حالم را به هم می زند. تصادفی نیست که در کاریکاتورهایی که در دوربان پخش می شد، سربازان اسراییلی را با دندانهای خون چکان کشیده شده بودند. چه بسیار روشنفکران، روزنامه نگاران و سیاستمداران عرب مسلمان که به مخاطبانشان می گویند یهودی ها نازی اند، به این دلیل که خون کودکان نایهودی را برای شعائر مذهبی خود می کشند. این قصه که به عنوان بهتان خونی شناخته می شود، یکی از تهمتهای محبوب نشریه ی نازی در استورمر علیه یهودیان بود. از این راه هم، عده ای از دشمنان اسراییل با هیتلر همبستر می شوند. این ها برای اعراض به آنچه که نازیسم می خوانند، از نازی ها کپی برمی دارند. من که نمی فهمم .
.و این بی منطقی، در بالاترین سطوح دیپلماتیک هم رخنه کرده است. شخصیتی در حد وزیر دفاع سوریه برای خون آشام نمایاندن یهودیان، کتاب منتشر می کند و فیلم می سازد. یادآوری می کنم: خون آشام واقعی، نه استعاری. با این همه، سوریه نه تنها ناچار نشد در این باره در گردهمایی جهانی ضد نژادگرایی توضیحی بدهد، که یک از کرسی های کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل را هم از سال 2001 تا 2003 در اختیار داشت. افزوده بر این، عضو چرخشی نهاد معتبری چون شورای امنیت سازمان ملل نیز هست. برای کشتار از سر ترحم آماده اید؟ تنها کشور جهان که در اسناد ارائه شده در گردهمایی رسمی سازمان ملل علیه نژادگرایی محکوم شد، اسراییل بود. دلیل این گسست اخلاقی گیج کننده چیست؟
در نهایت، به باور من، مسئله به تعریف هر کس از صهیونسم مربوط می شود. برای پشتیبانانش، صهیونیسم یعنی به خانه بازگشتن مردمی که در طول تاریخ مورد آزار بوده اند و جمعیتشان رو به کاهش. اما برای مخالفانش، صهیونیسم یعنی نژادگرایی—ایدئولوژی ای که به دست یهودیان ثروتمند اروپایی ساخته و پرداخته شد، آنهایی که بر بر این فرض تکیه زدند که "قوم برگزیده"ی خدا می تواند از طریق قانون تبعیض آمیزی موسوم به قانون بازگشت، املاک دیگران را بدزدد و در آن ساکن شود. این قانون شامل حال کسانی است که یک ویژگی انحصاری و منحصرکننده داشته باشند: تبار یهودی. همچنان که رایش سوم بر خلوص نژادی آریایی ها تاکید می کرد، اسراییل هم وجود دارد تا برتری نژادی یهودیان را مستحکم سازد .
.بگذارید ببینیم چی به چییست. دیوید ماتاس، وکیل سرشناس حقوق بشر بین الملل، بر آن است که مترادف دانستن صهیونیسم و نژادگرایی، کاری است موهوم. او خاطرنشان می کند: "یهودیان به هر رنگی هستند. یهودی های سیاهپوست—فالاشاها—که بر اساس قانون بازگشت، با هواپیما به اسراییل آورده شدند." این واقعیت مرا به این فکر می اندازد که اگر فعالان سیاسی هوادار فلسطین به خودشان زحمت می دادند که بیشتر دقت به خرج بدهند تا غیرت، در کاریکاتورهایشان، سربازهای قهوه ای پوست اسراییلی را به شکل هیولا می کشیدند. و سیاهپوستها را. چرا همیشه شخصیت های خبیث سفیدپوستند؟ پرسش من، به سئوال دیگر و بزرگتری رهنمون می شود که ماتاس مطرح می کند: آیا می توان قانون بازگشت را که هر نژادی را در برمی گیرد، به شکلی موجه، "نژادگرایانه" خواند؟ نکته ی منصفانه ای است. اما من در عین حال خبر دارم که یک سرباز یهودی اتیوپیایی هیجده ساله می تواند از یک عرب شصت ساله، کارت شناسایی بخواهد. این عرب و خانواده اش در طول نسل ها، در سرزمین مقدس کشت و زرع کرده اند، و حالا باید برای بچه ای که هشت ماه بیشتر نیست که در اسراییل است، سر خم کنند. می توانم بفهمم که چرا این عرب حس می کند که تحقیر شده. پس اوضاع از چه قرار است؟
وقتی حرف تابعیت در میان باشد، اسراییل تبعیض روا می دارد. از همان طریقی که یک سیاست حکومتی توانمندسازی اقلیت های خاص، تبعیض روا می دارد، اسراییل به اقلیت خاصی که دچار بی عدالتی تاریخی بوده، امتیاز می بخشد. از این نظر، دولت یهودی، سیاست حکومتی توانمندسازی اقلیت های خاص را اجرا می کند. لیبرال ها لابد خیلی خوششان می آید .
.آیا سیاست حکومتی توانمندسازی اقلیت های خاص اسراییل، با نازیسم یکی است؟ دست نگه دارید. من به عنوان یک مسلمان می توانم بدون آن که لازم باشد دینم را تغییر بدهم، تبعه ی اسراییل بشوم. این کار بر اساس فرایند کسب تابعیت انجام شدنی است و نه بر اساس قانون بازگشت، اما به هر حال انجام شدنی است. هرچه باشد، اسراییل یکی از معدود کشورهایی بود که در اواخر دهه ی 1970، به ویتنامی هایی که با قایق در دریاها سرگردان بودند و خواهان پناهندگی سیاسی، اول جان پناه و بعد هم تابعیت داد. نیازی نیست بپرسم سوریه در این زمینه چه کارنامه ای دارد. و اما برسیم به مدرک قطعی که ادعاهایی که می گوید اسراییل پناهگاهی برای نفرت هیتلری است تا چه اندازه سست است: اسراییل تنها کشور خاورمیانه است که عرب های مسیحی داوطلبانه به آنجا مهاجرت می کنند. عرب های مسیحی خیلی هم موفقند، آنها بسیار بیشتر از شهروندان عرب مسلمان اسراییلی در دانشگاه ها حضور می یابند، و سطح تندرستی شان از خود یهودیان هم بالاتر است .
.سرزمین دوبار موعود، چیزی دردناک و پیچیده است. از کشمکش هرروزه با عرب ها که بگذریم، یهودی های اسراییل با یکدیگر هم در نزاعند. گفتن این که چه کسی مظهر خیر است و چه کسی نماد شر، بی ربط است. پرسش درست تر می تواند این باشد: چه کسی حاضر است آن چیزی را بشنود که آنها حاضر به شنیدنش نیستند؟ دولت یهودی، آشکارا در باره ی تنش ها مذاکره می کند. به دریافت من، رحم و شفقتی که اسراییل در "استعمار" به کار برده، بسیار بیشتر از آنی است که دشمنانش در "رهایی" به کار برده اند .
.اگر استعمار اسراییل، درپوش آن شیشه ای نیست که جن دموکراتیک ما را در خود حبس کرده، لابد می خواهید بگویید ایالات متحد آمریکا آن درپوش است. مسلمانان افراطی را که سرشان بوی قرمه سبزی می دهد فراموش کنید. مسلمانان اصلاحگرای بی شماری هستند که آمریکا را "مشکل" اسلام می دانند. نتیجه گیری آرامشبخشی است، آن هم با حمله هایی که از همه جهت ها به قدرت آمریکا می شود. اما در پس همه ی این ریشخند کردنها و شعار دادن ها، مسلمانان آمریکا را می ستایند .
.بگذارید لحظه ای شما را به اسراییل برگردانم. وقتی در بازار محله ی مسلمان نشین اورشلیم قدم می زدم، به صحنه ای سورئالیستی برخوردم. بالای سرم، تابلویی بود به رنگ های سیاه و نارنجی مخصوص عید "هالووین"، که "کافه ی صخره ی مقدس" (هولی راک کافه) را تبلیغ می کرد. علامتی که در تابلو به کار رفته بود تردیدی باقی نمی گذاشت که غرض، یادآوری "هارد راک کافه" بود. این غذافروشی که نه بخشی از زنجیره ی معروف آمریکایی "هارد راک کافه" بود و نه شعبه ای از آن، با همه ی فکسنی و بی زرق و برق بودنش، از آمریکا الهام گرفته بود. یک ندای درونی به من می گوید که "سیا" سفارش این نام و تابلو را به صاحب مغازه نداده است .
.تامس فریدمن، ستون نویس مسائل بین المللی در روزنامه ی نیویورک تایمز هم، تجربه ی مشابهی در دوحه ی قطر داشت. فریدمن می نویسد هنگامی که به پندار خود، در یک بازارچه سنتی قطری مشغول گشت زدن بوده، "از سر پیچ که گذشتم، ناگهان تابلویی مثل یک لکه ی عظیم جوهر در افق روبرویم پیدا شد: تاکو بل." وی تاکید می کند که تکان دهنده تر از خود تابلو، این بود که آنجا "پر از جمعیت بود !"
!"متوجه هستید چه نتیجه ای می خواهم بگیرم؟ خدا می داند که وقتی ما مسلمانان، امپریالیسم آمریکا را محکوم می کنیم، همیشه از امپریالیسم فرهنگی حرف نمی زنیم. واقعیت این است که اگر فرصتی برای انتخاب میان پذیرفتن یا زدودن فرهنگ مردمی غرب باشد، بیشتر مسلمانان آن را با شادمانی خواهند پذیرفت. آنهایی که وسعشان می رسد، نام فرزندانشان را در مدرسه های آمریکای شمالی و اروپا می نویسند. یک ستون نویس در هفته نامه پاکستانی دان، در این باره بی پرده پوشی گفت: "اگر به حرف های یک روشنفکر، ملا یا سیاستمدار مسلمان گوش بدهید، سیلابی از شکایت و انتقاد از گناهان غرب در حذف دیگران و استثمار می شنوید... اما از او بپرسید دوست دارد فرزندانش در کجا به دانشگاه بروند. اگر صادق باشد، اسم دانشگاه های درجه یک آمریکا را برایتان ردیف می کند. و اگر در کشور خودش از مقامی برخوردار باشد، زمین و زمان را به هم می دوزد تا دیپلمات های آمریکایی را شفیع قرار دهد که برای فرزندش جایی در یک کالج یا ویزایی تحصیلی بگیرند. در واقع، برای گرفتن کمک هزینه ی تحصیلی برای بچه اش، قسم دروغ می خورد که دچار عسر و خرج است." مرگ بر آمریکا—اما نه تا زمانی که بچه های من فارغ التحصیل بشوند .
.تجربه هایی جدای از آموزش هم هست. خانواده های مسلمان، تعطیلات خود را بسیار بیشتر در غرب می گذرانند تا در دنیای اسلام. تلویزیون الجزیره، آگهی عطر آمریکایی پخش می کند و فیلم های آرشیوی اش را از آمریکایی ها می خرد. در شبکه ی تلویزیونی رقیب الجزیره، یعنی مرکز اطلاع رسانی خاورمیانه، سریال چه کسی می خواهد میلیونر باشد؟ رکورد شمار بیننده را شکسته است. در دوران پیش از اینترنت، روزنامه نگاران منطقه، عطش خواندن روزنامه های غرب را داشتند تا از روزنامه نگاری مستقل، آگاهی پیدا کنند. عاشق شغل هایی بودند که آنها را با استانداردهای حرفه ای در تماس بگذارد. یک نمونه ی گویاتر آن که راهی که منتهی به غار حرا می شود – غاری که مشهور است در آنجا به پیامبر اسلام وحی می شد، اکنده از قوطی های خالی پپسی است .
.نورا کوورکیان، یکی از دوستانم که فیلم مستند برداشتن روبنده ها را ساخته، این تصویر را ثبت کرده است: در بازاری در دمشق، زنانی سراپا سیاهپوش، زیرپوش هایی می خرند که آمریکا را فریاد می کنند. یک شورت برقی، با تصویر شبرنگ "توئیتی" که چهچهه می زند. یکی دیگر با عکس "باگز بانی" که می گوید "مرا ببوس". شورتی دیگر که می خواند: "کریسمس مبارک." بهای باتری ها جدا حساب می شود. فروشنده در باره ی این اجناس می گوید: "همه از این ها می خرند." چه کسی می خواهد میلیونر باشد؟ همین آقا .
.عشق و علاقه ی مسلمانان به فرهنگ غربی چنان است که سر صداهایی در باره ی توطئه ی یهود به پا کرده .
.این اواخر، ملاها در بخشهای بسیاری از خاورمیانه، بازی "پوکمون" (یک بازی کامپیوتری برای بچه ها) را تکفیر کردند، به این بهانه که ترجمه ی واژه ی ژاپنی پوکمون می شود "من یهودی هستم". یک روحانی در عربستان سعودی گفت که "تب همه گیر پوکمون" ناشی از "توطئه ای از سوی یهودی هاست، با این هدف که بچه های ما دین و ارزش هایشان را از یاد ببرند و از کارهای مهم تری مثل پیشرفتهای علمی بازبمانند." نمادهای کوچک هرزگی—منظورم ملاها نیستند—با یک فتوا توی سرشان کوبیده شد .
.وقتش رسیده که به نکته ی عمیق تری بپردازم. این موضوع که خیلی از مسلمان ها از نفوذ آمریکا استقبال می کنند، کلید درک این مسئله است که چرا آنها در عین حال از واشینگتن خشمگین اند. موضوع، بیشتر از آن که حسادت باشد، دلخوری از رفیق نیمه راه بودن است. با همه ی کالاها و خدماتی که آمریکا در جوامع مسلمان بازاریابی می کند، بزرگ ترین کالا و بزرگترین خدمت—یعنی آزادی—را تبلیغ نکرده است. شاید بعضی آمریکایی ها از این گفته تعجب کنند و گیج بشوند از این که چرا به خاطر آزاد کردن کویت و محافظت از عربستان سعودی در برابر چنگال های شیمیایی صدام حسین در دهه ی 1991، از آنها قدردانی نشد. دلیلش این است که بیشتر عرب ها اعتقاد دارند که آمریکا، خاندان های سلطنتی را نجات داد، نه مردم را—که به نوشته ی فرید زکریا، دبیر هفته نامه ی نیوزویک، "تفاوتی بزرگ" است. می نویسد: "حتی در کشورهای ثروتمند حوزه ی خلیج ]فارس[، آدم سرخوردگی و خشم مردمی را احساس می کند که ثروت دارد، اما صدا ندارد—در قفسی طلایی زندانی است ."
."و گاهی هم نه چندان طلایی. در فیلم مستند برداشتن روبنده ها، یک زن خانه دار اسیر، شکوه می کند که "از این که می بینم دنیا در آزادی زندگی می کند، یعنی چیزی که ما نداریم، غصه می خورم. چرا زندگی ما این قدر متفاوت از آنهاست؟" با دستپاچگی، اما مصمم، چادرش را در برابر دوربین برمی دارد وی می گوید: "مهم است که دنیا ببیند ما چطور گذران زندگی می کنیم ."
."کشور او، سوریه، با آمریکا داد و ستد دارد، همان داد و ستد کثیفی که دیگر کشورهای مسلمان دارند. واشینگتن آنها را مامور می کند زندانیان سیاسی را که گمان می رود تروریست اند، شکنجه کند. از این راه، آمریکا می تواند ادعا کند که کارنامه حقوق بشری اش نسبتا پاک است. مشکل اینجاست که فعالان حقوق بشری هم از جمله ی کسانی هستند که به آسانی در همان دامی می افتند که کسانی که زیر شکنجه ی سوریه و همانندهایش هستند. تعجبی نیست: برای رژیم های خودکامه ای که آمریکا با آنها همپیمان شده، هواداران حقوق بشر، دشمن شمرده می شوند. چرا آمریکا در دفاع ای این صداهای تنها نمی خروشد، صداهایی که غالبا جان و مال خود را به خطر می اندازند، برای تبلیغ همان آرمانهای دموکراتیکی که واشینگتن پافشارانه می گوید الزامی اند؟ مسلمانان عاشق اصلاح باید از خود بپرسند: آمریکا با ماست، یا با خودکامه ها؟
پرزیدنت جورج بوش در ژوئن سال 2002 به این پرسش پاسخ داد. او به جمعی از فارغ التحصیلان دانشکده نظامی "وست پوینت" گفت: "ایالات متحد آمریکا در کمک های اقتصادی، اقدامهای دیپلماتیک، اطلاع رسانی بین المللی، و کمک های آموزشی خود، اعتدال و حقوق بشر را ترویج خواهد کرد. ماه پس از آن، صداقت بوش با آزمونی روبرو شد که منشاء آن، یکی از بزرگترین کشورهای مشتری آمریکا، یعنی مصر بود .
.در ژوئیه ی 2002، سعدالدین ابراهیم برای دومین بار در طی چند سال، وارد زندان شد. به گفته ی ناشر روزنامه ی قاهره تایمز، محکومیت او به هفت سال زندان و احتمال اعمال شاقه، "تقریبا مانند حکم مرگ" برای آزادی های مدنی در مصر بود. دلیل دقیق زندانی شدن این استاد شصت و پنج ساله ی جامعه شناسی هنوز مبهم است. او مدت های دراز، از دوستان حسنی مبارک رییس جمهوری مصر بود، بر رساله فوق لیسانس همسر مبارک نظارت کرد و متن سخنرانی های او را هم می نوشت. ابراهیم مجری یک برنامه هفتگی تلویزیونی در باره ی توسعه ی اجتماعی بود، تحقیقاتی بنیادی در باره ی انگیزه های ستیزه گران مسلمان انجام می داد، و نماینده ی مصر در گردهمایی بین المللی حقوق بشر بود. اما همه ی این ها تا پیش از روز سی ام ژوئن 2000 بود، یعنی تاریخ نخستین بازداشتش. در طول بیست و چهار ماه بازداشت، محاکمه های فرمایشی و سختگیری های زندان که در پی آمد، برایش روشن شد که "آنهایی که خشمشان را برانگیخته بودم تصمیم گرفتند سعدالدین ابراهیم را از صحنه ی حیات اجتماعی مصر حذف کنند ."
."خشم زهرآلود مخالفان ابراهیم احتمالا از میانه ی دهه ی 1990 در جوشش بود. ابراهیم به عنوان رییس "مرکز مطالعات توسعه ی ابن خلدون" در قاهره، وظیفه ی خود می دانست که در کار خود، از روح ابن خلدون الهام بگیرد. ابن خلدون از آخرین روشنفکران برجسته ی عصر طلایی اسلام بود که تاریخ و جامعه شناسی را به قواعدی معتبر بدل کرد. ابراهیم، ایستاده بر شانه های این پیشاهنگ، در سال 1994 سنت شکنی کرد—دستکم در جهان عرب. او کنفرانسی در باره ی حقوق اقلیت ها برپا کرد. در آن هنگام، در مصر هنوز قانونی پابرجا بود که مسیحیان قبطی را ملزم می ساخت پیش از تعمیر کلیساهای خود، از رییس جمهوری مجوز بگیرند. ابراهیم با خرده گرفتن از ادعای رسمی دولت مبنی بر این که مسلمانان در هماهنگی کامل با مسیحیان زندگی می کنند، گفت قبطی ها اقلیتی هستند که مورد آزاد دولت اند. ضربه ی اول. یک سال بعد، ابراهیم و دیگر هواداران دموکراسی، بر انتخابات پارلمانی مصر نظارت کردند. آنها میزانی از تقلب را آشکار کردند که پیش تر – در پرتو تصویر مصر به عنوان واحه ای از روشنفکری عربی – تصور ناپذیر بود. ضربه ی دوم. یافته ای ابراهیم، پیشگویی جهتی بود که مصر به آن سو می غلتید، بلکه می شتافت: استبداد فاسد به جای دموکراسی شکننده .
.نمی خواهم در باره ی دموکراسی ساده اندیشی کنم. می دانم که بعد از ترور انور سادات رییس جمهوری مصر به دست افراطیون مسلمان در سال 1981، دولت مصر چاره ای جز سختگیری نداشت. در آن زمان بود که "قانون شرایط اضطراری" به اجرا درآمد، قانونی که به موجب آن، دو دهه است که هزاران مسلمان افراطی به زندان افتاده اند. و خیلی از آنها تهدیدی قطعی شمرده می شوند: بعدازظهر یک روز جمعه در سال 1994، نجیب محفوظ، رمان نویس مصری برنده ی جایزه ی نوبل، سوار ماشین شد. لات های مذهبی جوان با استفاده از باز بودن پنجره ی ماشین، کاردی را توی گردن محفوظ فرو کردند. بخت با محفوظ هشتاد و دو ساله یار بود که تنها یک دستش فلج شد (عجب کلمه ای است این "فقط"). بعدا گزارش هایی منتشر شد که می گفت مهاجمان، محفوظ را به دلیل کتابی که سی سال پیش از آن نوشته بود کارد زده اند. شخصیت های آن کتاب، بعضی ها را به یاد چهره های تاریخی اسلام می انداخته. مهاجمان، تمثیل را به واقعیت بدل کردند و محفوظ را به خاطر تفسیر خودشان از کتاب او، کیفر دادند. ببخشید، اگر با چنین دستاویزی می شود آدم ها را فلج کرد (و احتمالا کشت)، به همان دلیل هم نیروهای امنیتی می توانند اراذل و اوباش را سرکوب کنند. و قانون شرایط اضطراری را به اجرا بگذارند .
.آنچه که ابراهیم بر آن انگشت گذاشت، سوء استفاده از این قانون شرایط اضطراری است برای هدفهای فساد آلود. دولت مصر برای به دست آوردن دل مسلمانان محافظه کار، به درشت گویی های روحانیان گردن می نهد. در نتیجه، دولت، اصلاحگرایان مذهبی را هم در کنار ستیزه گران، سرکوب می کند .
.داستان نصر حامد ابوزید، استاد دانشگاه قاهره، داستانی مضحک است. او کتابی نوشت که می گفت حتی با ثابت ماندن آیه های قرآن، معنای متن می تواند "انسانی تر" شود. ابوزید کتاب را به کمیته ای دانشگاهی داد تا درخواستش را برای ترفیع، بررسی کند. چیزی نگذشت که به این استاد خوش خیال، اتهام "ارتداد" زدند. وکلای اسلامگرا او را به دادگاه کشاندند و خواستار آن شدند که این کافر، زنش را طلاق بدهد. در سال 1995، مسلمانان افراطی در دادگاه پیروز شدند. وزیر دادگستری مصر، قدرت شکستن این حکم را دارد، اما تا کنون چنین نکرده است. زن و شوهر تحت تعقیب اکنون در هلند زندگی می کنند، و ابوزید با بهره گیری از امنیتی که در این محیط دارد، متقابلا علیه وزیر دادگستری مصر اقامه دعوی کرده است .
.در تمام این ماجراها، سعد ابراهیم به موضوعی حساس اشاره کرده است: "جوامعی که فضای شهروندان را برای مشارکت و ابراز دیدگاه های مخالف محدود می کنند، عاقبت تخم واکنشی پیچیده، خشم آلود و مرگبار را می پاشند." به بیان دیگر، مسلمانان افراطی، زمانی هواداران تشنه ی خون به دست می آوردند که امکان بیان منصفانه ی دیدگاه ها از طریق سیاسی دیگر در کار نباشد. و ابراهیم می گفت که این امکان در کار نیست. هرچند سرکوب مسلمانان آزادیخواه ممکن است به محافظه کاران، این سراب را بنمایاند که صدایشان شنیده می شود، این چیزی جز یک سراب نیست، چرا که مجراهای مشروع ابراز نظر، از جمله نمایندگی مجلس، در حال تبدیل شدن به تیول دوستان دولتند. پنج سال پس از آن که ابراهیم، آژیر محو دموکراسی را به صدا در آورد، نشریه ی واشینگتن کوارترلی این دیدگاه را در باره ی مصر به چاپ رساند: "در کشوری که بر اساس قانون، نیم کاملی از اعضای پارلمان باید کشاورز یا کارگر باشند، ترکیب کنونی مجلس کاملا به جانب حلقه ی کوچکی از نخبگان گرایش دارد." این در سال 2000 بود .
.سال دوهزار کاملا پرتلاطم از آب درآمد، هم برای ابراهیم و هم برای دموکراسی در مصر. ابراهیم تازه از واشینگتن برگشته بود--در آنجا یک سازمان حقوق بشری، به خاطر تعهد ابراهیم به آزادی از او تجلیل کرده بود—که میان مسلمانان و مسیحیان قبطی در مصر علیا، درگیری رخ داد. بیست و چند نفر کشته و شمار بیشتری زخمی شدند و حدود صد مغازه و خانه را غارت کردند. به گفته ی ابراهیم، از میان پنجاه و پنج درگیری فرقه ای در سی سال گذشته، این "زشتترین و بزرگترین" بود. از این رو، پانصد تن از چهره های مشهور را گرد آورد تا بیانیه ای – حاوی پیشنهادهای اجرایی -- را برای پایان دادن به "الگویی رو به رشد از درگیریهای فرقه ای" امضا کنند. به گفته ی ابراهیم، دولت مبارک، این حرکت را گردن کشی صریح قلمداد کرد. "اطلاع رسانی در باره ی وخیم بودن مسئله ی فرقه ای، به عنوان خدشه دار کردن چهره ی کاملا بی نقص و آسانگیر مصر تلقی شد، جرمی که – زود آشکار شد – بر اساس قانونی مربوط به دهه ی 1920 که پیشتر هرگز برای پیگرد یک شهروند مصری به کار نرفته بود، سزاوار مجازات بود .
.ابراهیم را تا چند ماه بعد، بازداشت نکردند. در همین حال، او و همکارانش در مرکز ابن خلدون گرم آموزش دانشجویان برای ثبت موارد نقض حقوق بشر و نظارت بر انتخابات بودند. در آمادگی برای انتخابات سراسری، ابراهیم با یک چهره ی بحث انگیز دیگر متحد شد – علی سالم، نمایشنامه نویس – و یک فیلم ویدیوئی در باره ی ضرورت شرکت مصریان در انتخابات ساخت. (اگر یک نفر بود که می توانست آموزش های مدنی را سرگرم کننده سازد، این نمایشنامه نویس غریبا توده گرا بود. یکی از کتاب هایش به نام حرکت به اسراییل، که انسانی بودن دولت یهودی را تصویر می کرد، به اخراج او از اتحادیه ی نویسندگان عرب منجر شد. حرکت به اسراییل پرفروشترین کتاب مصر شد.) در این گیر و دار، ابراهیم در مصاحبه ای گفت که ممکن است مصر در حال تبدیل شدن به یک سلسله ی پادشاهی عربی دیگر باشد. ضربه های سه، چهار و پنج .
.شامگاه سی ام ژوئن 2000، ماموران ابراهیم و بیت و هفت تن دیگر از اعضای مرکز ابن خلدون و نیز "مجمع زنان رای دهنده ی مصر" را بازداشت کردند. پس از بازداشتی چهل و پنج روزه، محاکمه ای هفت ماهه در دادگاه امنیتی دولتی آغاز شد، محکمه ای به شیوه ی نظامی که فرای آیین دادرسی عمل می کند. دادگاه، نخست ابراهیم را به سوء استفاده از پولی متهم کرد که از اتحادیه ی اروپا گرفته بود تا فیلمی را بسازد که مردم را به شرکت در انتخابات تشویق می کرد. اما اتحادیه ی اروپا اعلام کرد که ابراهیم را به شدت پاکدامن می داند. بعد، دادستان ها گفتند که ابراهیم اصلا نباید از خارج پول می پذیرفت—چیزی که به گفته ی یک روزنامه نگار عرب، مسخره بود، چرا که دولت مصر با کمک خارجی است که به حیات خود ادامه می دهد. با این همه، دادگاه همه ی بیست و هشت متهم را محکوم کرد. ابراهیم به هفت سال زندان محکوم شد .
.ده ماه پس از صدور حکم، و پس از آن که ابراهیم چند بار دچار سکته ی خفیف شد، خبردار شد که از بخت محاکمه ی دوباره برخوردار می شود. آیا ممکن بود که سرانجام عدالت اجرا شود؟ خوتان قضاوت کنید. با شروع محاکمه ی دوم در تابستان 2002، نمایندگان پارلمان مصر، قانونی را تصویب کردند که گروههای غیردولتی را به شدت محکوم می کرد. در دادگاه، عمده ی اتهام هایی که به ابراهیم و یارانش زده شده بود، ظاهرا حول یک اتهام اصلی می چرخید—این که آنها، و به خصوص ابراهیم به عنوان سرکرده ی گروه، شهرت مصر را در خارج "خدشه دار" کرده بودند. محاکمه در ژوئیه ی 2002 بسرعت پایان یافت، و پنج تن از بیست و هشت متهم، محکوم به زندان شدند. حکم ابراهیم، باز هم هفت سال زندان بود. دلیل رسمی، بیانیه های ده سال گذشته ی او در باره ی این که دولت، مسیحیان مصر را سرکوب می کند .
.پرزیدنت بوش باید علنا به این حکم اعتراض می کرد و مبارک را زیر فشار می گرفت، ولو فقط به عنوان اقدامی بر پایه ی باور. اقلیت های مذهبی مصر به قهرمان نستوهی مثل ابراهیم نیاز دارند. اما فراتر از آن، ابراهیم نماد آزمونی دقیق برای هدفهای اعلام شده ی بوش در سیاست خارجی اش بود: اعتدال و حقوق بشر. یکی این که حتمی بود که وضع تندرستی اش—که از نارسایی قلبی دچار آسیب شده بود—بدتر خواهد شد. دیگر آن که ابراهیم همسری آمریکایی دارد و شهروند تابعیت یافته ی ایالات متحده است. آمریکایی ها از شهروندان خود در برابر خطر محافظت می کنند، مگر نه؟ سرانجام آن که مصر در پی بستن پیمان صلح با اسراییل، سالانه حدود دو میلیارد دلار کمک مالی از آمریکا دریافت می کند. یعنی ده درصد از کل بودجه ی کمک های خارجی آمریکا. تنها بر همین اساس، یکی از محافظه کارترین نشریات واشینگتن بوش را ترغیب کرد از "نفوذ فراوان خود بر مصر" بهره گیری کند و خواستار عفو ابراهیم شود. این نشریه افزود که بوش می توانست اقدامات بس بیشتری انجام دهد .
.اما بوش تا کجا رفت؟ در اوت 2002، افزایش پیشنهادی 130 میلیون دلاری در کمک به مصر را به حال تعلیق درآورد. با اعلام این تصمیم، نامه ای هم حاکی از نگرانی از محکومیت ابراهیم گسیل کرد. شوخی نبود. در مصر، بوروکرات ها و روشنفکرها از دخالت بوش به خروش آمدند. با این همه، صد شخصیت عرب از گوشه و کنار دنیا، به پیروی از بوش، نامه هایی به مبارک نوشتند و از ابراهیم پشتیبانی کردند. چند ماه بعد، دولت مصر اعلام کرد که ابراهیم شرایط برخوردار شدند از محاکمه ای دیگر را دارد، و تا زمان آن محاکمه، ابراهیم را آزاد کرد. در مارس 2003، دادگاه او را یک بار و برای همیشه تبرئه کرد. مستقیم یا غیرمستقیم، بوش با فشار آوردن به مبارک به نتیجه رسید، و باید رییس جمهوری آمریکا را به خاطر به کار بستن یکی از شعارهای مورد علاقه اش ستود: وقتی سرمایه ی سیاسی داری، یا از آن استفاده می کنی ، یا از دستش می دهی .
.پس چرا بوش علنا خواهان عفو ابراهیم نشد تا از این طریق به همپیمان خود—و به تمامی دنیای اسلام—این پیام را بدهد که دموکراسی جرم نیست؟ پاسخ، به گفته ی منتقدان، یک کلمه است: عراق. ابرهای جنگ داشت بر فراز عراق انبوه می شد و آمریکا باید مصر را راضی می کرد که به ائتلاف بپیوندد .
.بسیاری از مسلمانان، شاید نامنصفانه، شکایت می کنند که بوش برای دموکراسی در عراق به نیروی نظامی متوسل می شود، اما برای دموکراسی در مصر، از تمام توان دیپلماتیک خود هم بهره نمی گیرد. از این که بگذریم، آقای پرزیدنت، ما از سخنرانی سال 2002 شما در جمع فارغ التحصیلان وست پوینت لذت بردیم. این موضوع مرا به بحث اصلی ام بر می گرداند: مسلمانان آن اندازه که آمریکا را دوست دارند از آن بدشان نمی آید—دوست داشتنی که گاه به حد نیاز می رسد. گواه بیشتر این موضوع، در بهار 2003 پدیدار شد .
.وقتی که مجسمه ی صدام به خاک افتاد، شادمانی های خودانگیخته در بغداد بر پا شد. چند روز بعد، به یک مهمانی پیروزی رفتم که عده ای از جوانان مسلمان عمدتا سکولار در تورنتو برگزار کرده بودند. گروهی از آنها مرا دوره کردند تا بگویند به نظرشان عجیب است که چرا عده ی بیشتری از مسلمانان منطق حمله ی پیشگیرانه علیه صدام را تایید نمی کنند. می گفتند عجیب است، چرا که اقدام پیشگیرانه، دقیقا همان استراتژی ای بوده که پیامبر اسلام برای بیرون راندن کسانی به کار می برد که ظن آن را داشت که علیه اسلام توطئه کنند. یکی از شادی کنندگان گفت: "اگر جنگ پیشگیرانه در آن موقع برای مسلمانان خوب بود، چرا حالا برای آمریکایی ها مجاز نباشد؟ "
"من نقش مخالف خوان را بر عهده گرفتم و گفتم: "برای این که از قرن هفتم تا حالا، هنجارهای رفتاری عوض شده اند
."
"
این را به کشورهای مسلمانی بگو که هنوز با زنها مثل آشغال رفتار می کنند
."
" این را به کشورهای مسلمانی بگو که هنوز با زنها مثل آشغال رفتار می کنند ."
این را به کشورهای مسلمانی بگو که هنوز با زنها مثل آشغال رفتار می کنند ."من اضافه کردم: "و زندگی را برای اقلیت های مذهبی جهنم می کنند." دیگران هم به گفتگو پیوستند. گفتیم چقدر بیزاریم از این که فعالان "ضد جنگ" مسلمان، در مورد این همه جنگهایی که به نام الله علیه همه جور افراد جریان دارد، مهر سکوت به لب زده اند. همچنان که دیدگاه هایمان را مبادله می کردیم، برایمان روشن شد که مسلمانان بر سر یک دوراهی اند: یا باید بپذیرند که حمله های پیشگیرانه ی پیامبر اسلام به یهودیان از نظر اخلاقی خطا بوده—که در آن صورت، مسلمانان در حمله به روش بوش، برحق اند. یا بپذیرند که آنچه پیامبر کرد لازم بوده و از به او وحی شده بوده—که در آن صورت، همین امر می تواند در باره ی بوش هم صادق باشد: یک مسیحی از نو متولد شده، که مستقیما با خدا در ارتباط است. مسلمان ها نمی توانند دولا دولا شترسواری کنند. این را می گویند استاندارد دوگانه. آیا فقط آمریکایی هایند که استاندارد دوگانه اعمال می کنند؟
همیشه عده ای ضدآمریکایی و انزواگرا—مسلمان یا نامسلمان—پیدا می شوند که می خواهند آمریکا بیرون برود. اما خیلی از مسلمان های جوانی که حتی پیش از آن مهمانی با آنها صحبت کردم، می خواهند آمریکا – به نمایندگی از حقوق بشر -- "بیاید تو" و تا آخر کار هم بماند. اگر از ترس تکفیر نبود، آنها از آمریکا می خواستند که از نفوذ خود بهره گیرد و کمک کند تا این اوضاع عوض بشود
:
- در تونس و الجزایر، زنان مسلمان قانونا نمی توانند با مرد نامسلمان ازدواج کنند. اما مردان می توانند زن نامسلمان بگیرند. در بیشتر کشورهای مسلمان، تجاوز جنسی به همسر—اگر اصولا قائل به آن باشند—جرم شمرده نمی شود .
- در عربستان سعودی اخیرا مرد نود و چهار ساله ای را که پرسال ترین زندانی سیاسی شناخته شده ی جهان به حساب می آید، بازداشت کردند، هرچند که دو هفته ی بعد آزاد شد. شیخ محمد علی العمری که روحانی شیعی برجسته ای در مدینه است، با پذیرفتن چند مهمان شیعی در مزرعه ی خود، خشم مقام های سعودی را برانگیخته بود. مهمانانش برای نماز به آنجا رفته بودند. مسلمانان شیعی در عربستان سعودی، مثل قبطی ها در مصر، قانونا سرکوب می شوند .
- اکثریت پناهجویان در جهان از کشورهای مسلمان می آیند. جای تعجب نیست، چراکه بیشتر جنگ های داخلی جهان در میان مسلمانان جریان دارد. امیر طاهری، روزنامه نگار ایرانی، می گوید: "از دهه ی 1930 به این سو، کشورهای عرب دستکم پانزده جنگ آشکار یا پنهان با یکدیگر داشته اند..." در ده سال گذشته، مسلمانان افراطی و دشمنان سوسیالیست آنها، صدهزار الجزایری را سلاخی کرده اند. در فوریه ی 1982، نیروهای بعثی حافظ اسد، رییس جمهوری وقت سوریه، شهری را که پناهگاه مسلمانان افراطی بود بمباران کردند. اوباش او، بیست و پنج هزار تن را از صفحه روزگار محو کردند. و از 1975 تا 1990، جنگ داخل لبنان به بهای دستکم 150 هزار کشته تمام شد که بیشترشان فلسطینی بودند. این رقم بیش از ده برابر شمار کشته شدگان در جنگهای مختلف با اسراییل در پنجاه سال گذشته است .
همکیشان مسلمان من، اگر تصدیق هر کدام از این موارد شرم آور است، بیایید روراست باشیم. چون می دانیم که نمی توانیم گرفتاری های اساسی خودمان را به گردن آمریکا بیندازیم. سرطان از درون خود ما شروع می شود. در مقاله ای تکان دهنده در باره ی "تیره روزی" مسلمانان که کمی بعد از یازدهم سپتامبر در روزنامه ی پاکستانی نیشن چاپ شد، بازرگانی به نام عزت مجید، از "آگاهی فزاینده ای" در میان مسلمانان گفت، آگاهی از این که "با گریز از روبرو شدن با شیاطین تاریخی، اجتماعی و سیاسی درون خودمان، ما از خلق جامعه ی مدنی عاجز مانده ایم..." یک نمونه این که در پاکستان که 140 میلیون جمعیت دارد، سالانه تنها یک میلیون اظهارنامه ی مالیاتی پر می شود. آیا با تن زدن از مسئولیت برگرداندن بخشی از درآمد خود به جامعه، مالیات گریزان دولت پاکستان را به مرز ورشکستگی نمی کشانند، برنامه های همگانی از قبیل آموزش و پرورش را مختل نمی کنند، و برای آموزشگاه های تروریستی که قبلا مدرسه های دینی بودن، متقاضی فراهم نمی کنند؟
آیا بیشتر ما می دانیم که قرار بود این کشور مسلمان چندفرهنگه، چه بشود؟ به شما می گویم. سال 1947 بود. محمد علی جناح، رهبر پاکستان تازه استقلال یافته، در نخستین سخنرانی خود به عنوان فرماندار کل، امیدهای بزرگی برای مردم ترسیم کرد. گفت: "شما آزادید. آزادید که به معبدهایتان بروید، آزادید که به مسجدهایتان بروید، یا به هر پرستشگاه دیگری در کشور پاکستان. می توانید به هر دین و آیینی معتقد باشید—این ربطی به کار کشور ندارد. ما با این اصل اساسی آغاز می کنیم که همه ی ما شهروندان یک کشوریم...به موقع خود پی خواهید برد که هندوها دیگر هندو نخواهند بود و مسلمانان دیگر مسلمان نخواهند بود، نه از نظر مذهبی...بلکه از نظر سیاسی، و به عنوان شهروندان کشور." جناح، همسری نامسلمان داشت که می پرستیدش. در کارزار سیاسی برای پیدایش پاکستان، خواهرش فاطمه مرتبا در کنار او ظاهر می شد. این ظاهر شدن، بار دیگر در ذهن مسلمانان این اندیشه را پدید آورد که زنان می توانند شریک مردان هم باشند، و نه فقط خدمتگزارشان. من از پشتیبانان جدایی یک کشور مسلمان از هند نیستم، اما وقتی مسلمانان صاحب چنین کشوری شدند، دستکم با فرض و امید برخورداری از آزادیهای فردی آغاز کردند .
.پس فکر نمی کنید که سیر قهقرایی پاکستان در زیر موج خروشان اسلام گرایی، شرم آور بود؟ در 1977، یک کودتای نظامی به پشتیبانی آمریکا، ژنرال ضیاء الحق را روی کار آورد، مردی که عاشق گلف، تنیس و نظم مطلق بود. این مرد نیرومند برای تحکیم قدرت لرزان خود، اطرافش را پر کرد از ملاهای چاپلوسی که او را "امیرالمومنین" می خواندند، لقبی که مخصوص جانشینان پیامبر اسلام بود. برای به دست آوردن دل خانها، ضیا قرائتی خشن از اسلام را با سنتهای قبیله ای درهم آمیخت. به این ترتیب، سنگسار به عنوان مجازاتی قانونی برای زنا وضع شد، و پیش از متهم ساختن هر فردی به تجاوز جنسی، چهار مرد باید شهادت می دادند. اما فرض کنید یک تجاوز جنسی، پیش این همه چشمان مذکر اتفاق نیفتاده باشد. در آن صورت، قضیه طبیعتا باید زنا بوده باشد، و مرتکب جرم، زن است، و بنا براین محکوم به سنگسار .
.در 1979، تقریبا همزمان با تحکیم سلطه ی این قانون ها، عبدالسلام دانشمند پاکستانی، همراه دو فیزیکدان آمریکایی، جایزه نوبل فیزیک را به دست آورد. لابد فکر می کنید کشورش برای او جشن گرفت. نه، در عوض، عده ای دست به شورش زدند و کوشیدند جلوی بازگشت او به پاکستان را بگیرند. حتی پارلمان قانونی گذراند و تابعیت او را لغو کرد. جرم عبدالسلام چه بود؟ این که پیرو فرقه ی احمدی بود—فرقه ای از اقلیت های اسلام. همین. این بود آنچه که باعث شد دانشمندی که در جهان ستوده شده، در زادگاه خودش عنصر نامطلوب شناخته بشود .
.جزئییات بیشتری را در باره ی عبدالسلام از یک راننده ی تاکسی به نام احمد در تورنتو شنیدم. احمد که مرا به عنوان "آن مسلمانی که در تلویزیون است" طرف اعتماد خود یافته بود، شکوه کرد که: "مردم ما دارند همدیگر را می کشند،" و بیشتر به فکر "قبیله"اند تا به فکر "عشق". عشق! هرگز نشنیده بودم یک مرد مسلمان کلمه ی عشق را به زبان بیاورد. پس به نظرم آمد که این مرد باید با دیگران فرق داشته باشد. پرسیدم، و معلوم شد که راننده ی تاکسی، خودش هم احمدی است. از او در باره ی عبدالسلام پرسیدم، با این امید کمرنگ که شاید نامش را شنیده باشد. در آینه ی ماشین دیدم که ابروهای احمد بالا رفت. گفت: "برادر عبدالسلام سعی کرد پول این جایزه ]نوبل[ را به دولت هدیه بکند. می خواست برای پاکستانی های جوان، آزمایشگاه های علمی بسازند. اما ضیا پیشنهادش را رد کرد." احمد به من گفت یک دلیل دیگر هم دارد که عبدالسلام را قهرمان خودش می داند. عبدالسلام که فرزند یک کشاورز بود، هیچ کمبودی از نظر موانع سر راه نداشت. او آنچنان سخت درس می خواند که وقتی نفت فانوس های مدرسه اش تمام می شد، زیر چراغ های خیابان به درس خواند ادامه می داد. این حکایت چه راست باشد چه نه، می توانست آنچنان غرور ملی ای بیافریند که نسلهای پیاپی از پاکستانی های افتاده را از افتخار پر کند. در عوض، دولت در پیروی تعصب آلود از نوعی اسلام تنگ نظرانه عبدالسلام – و انبوهی از سرمایه ی فکری – را طرد کرد .
.به رغم مرگ ضیا در سال 1988، تعصبات او پابرجایند. از آن هنگام، اسلامگرایی افراطی، بیشتر بر اثر سیاست های کثیف جهانی، اوج گرفته است. در 1989، هزاران تن از مجاهدین، یا جنگجویان مقدس، اشغال افغانستان از سوی شوروی را به شکست کشاندند. با بازگشت سربازان عرب مسلمان به خانه هایشان در منطقه ی خلیج فارس، نیروهای آمریکایی وارد عربستان سعودی شدند تا از آن در برابر حمله ی احتمالی عراق محافظت کنند. حتما به یاد دارید که در 1990، صدام حسین به کویت حمله کرد و آن را به اشغال خود درآورد. سعودی ها می ترسیدند که صدام با آنها هم همان کار را بکند. برای آن که هیچ چیز را به بخت وانگذارند، از آمریکایی ها خواستند که از خاک – و نفت – عربستان دفاع کنند. حضور آمریکا در عربستان سعودی می توانست بهانه ای بوده باشد برای مجاهدین از کار بیکار شده، تا در درون پادشاهی عربستان، یک جهاد به راه بیندازند. اما برای جلوگیری از این خطر، یک باج سبیل شاهانه پرداخت شد. دلارهای نفتی از طریق خیریه های اسلامی به جریان افتاد و باعث رشد تصاعدی مدرسه های دینی در سراسر منطقه شد. بخش بزرگی از این پول به پاکستان سرازیر شد، و مدرسه های دینی آنجا خیلی زود، شروع به تولید نخبگان طالبان کردند. مسلمانان طبقه ی متوسط پاکستان چه می کردند؟ بیشترشان با جریان ددخوی بنیادگرایی همراه شدند .
.یکی از صداهای مخالف، از آن اکبر احمد، دیپلمات و دانشمند پاکستانی بود. در 1997، او آغاز به ساختن فیلمی حماسی در باره ی زندگی جناح کرد. به گفته ی احمد، "مقام های مهم" و "شهروندان نگران" در پاکستان به او هشدار گفتند که اسلام مداراگر جناح را به تصویر نکشد. روزنامه ها و احزاب سیاسی حتی به این خیالپردازی رو آوردند که "فیلمنامه را سلمان رشدی نوشته است." خلاصه بگویم، آنها طرح احمد را "بخشی از توطئه هندوها یا صهیونسم" قلمداد کردند. با همه ی این ها، احمد سرانجام فیلمش را ساخت و چند جایزه ی بین المللی هم برد. اما، درست مثل عبدالسلام، واکنش زادگاه احمد به فیلم او، خشم آلود بود .
.از هنگام حمله های یازدهم سپتامبر، پرویز مشرف رهبر پاکستان، سینه سپر کرده و آنچه را که آشکار است بیان داشته: مسلمان ها امروز "فقیرترین، بی سوادترین، عقب مانده ترین، ناسالم ترین، کوته فکرترین، محروم ترین و ضعیف ترین همه ی نوع بشرند." حرف های جالبی است از دهان کسی که وعده ی از میان برداشتن قوانین مربوط به کفرگویی و ساماندهی مدرسه های دینی را داد، و بعد دبه درآورد. آنچه که مشرف جرئت گفتن اش را ندارد این است که مدرسه های دینی کشورش زیر سلطه ی ملاها، همچنان به تولید ابله ادامه می دهند. این را اکبر احمد می تواند به شما بگوید. در سفر اخیر خود به پاکستان، احمد با آموزگاران مدرسه ها در باره ی نیاز به مطالعه ی آثار زیگموند فروید و ماکس وبر صحبت کرد. "با نگاه های خیره ی حاکی از ناباوری روبرو شدم. عمق گرفتاری را زمانی فهمیدم که پیشنهادم را در باره ی تدریس آثار دانشمندان مسلمان – از جمله ابن خلدون تاریخدان، و مولانا رومی، شاعر عرفانی – رد کردند." این غرب نیست که ما مسلمانان را در تاریکی نگه می دارد تا به استعدادمان برای تعالی خلاقانه نیندیشیم. خود مسلمان ها گناهکارند .
.بر همین قرار، بیشتر آمریکایی ها باید بفهمند که "حضور"شان در کنار مسلمانان هوادار دموکراسی، پیش از شروع بحران بعدی، به نفع خودشان است. در نظر آورید که چگونه توجه آمریکا می توانست میلیون ها تن را از خشم طالبان—حالا نگوییم القاعده—نجات بدهد. همه ی ما شنیده ایم که پرزیدنت رونالد ریگان، به عنوان بخشی از استراتژی مبارزه با کمونیسم، سیل ستایش و سلاح را به سوی مجاهدین سرازی کرد. اما ریگان به مجاهدین بیش از این ها داد. دولت آمریکا همچنین هزینه ی چاپ کتاب های درسی مالامال از خشونتی را پرداخت که در دانشگاه نبراسکا چاپ شده بود. بچه های آمریکایی در کتاب هایشان با کم کردن سیب و پرتقال، درس حساب می آموختند، اما بچه های افغان، حساب – و نیز اصول – را از صفحاتی پر از عکس سرنیزه یاد می گرفتند. هنوز هم در بعضی جاها همین گونه است: این کتاب های درسی همین اواخر و به کندی دارند از مدرسه های افغانستان ناپدید می شوند .
.درک نکته ای که اینجا مطرح است، نیازی به یک ژنرال چهارستاره ندارد. وقتی شوروی ها در سال 1989 از افغانستان بیرون رفتند، ایالات متحده ماموریتی را که گمان می کرد به انجام رسیده، ترک گفت. اما آنچه که واقعا ترک گفته شد، یک جنگ قدرت بود. در طی چند سال پس از آن، مجاهدین که جنگجویانی باتجربه بودند، کودتا کردند. با این همه، آمریکایی های بلندپایه اهمیتی به موضوع ندادند. در 1998، یک نشریه ی چاپ پاریس با زبیگنیف برژینسکی، مشاور امنیت ملی جیمی کارتر رییس جمهوری پیشین آمریکا مصاحبه کرد. نشریه ی نوول ابزرواتور از او پرسید "آیا حالا که بنیادگرایی اسلامی، تهدیدی جهانی به شمار می آید،" آیا سیاست خارجی آمریکا نباید به این موضوع توجه بیشتری می کرد؟ برژینسکی که تعهدی به دولت های ریگان یا کلینتون نداشت، با کوته بینی عجیبی پاسخ داد: "برای تاریخ جهان چه چیزی مهم تر است؟ عده ای مسلمان برانگیخته شده، یا رهایی اروپای مرکزی و پایان جنگ سرد؟ "
"اگر هوشمند تر بود، آنچه را که آیزنهاور، رییس جمهوری آمریکا در اواخر دهه ی 1950 حس کرده بود به خاطر می آورد. در گفتگویی با کارکنان ستادش، آیزنهاور به "مبارزه ای نفرت آلود علیه ما" اشاره کرد که "نه از سوی دولت ها، بلکه از سوی ملت های" جهان عرب به راه افتاده بود. شورای امنیت ملی او، پس از تحلیل موقعیت، به یک نتیجه رسید: مردم عادی عرب اخساس می کردند که ایالات متحده با پشتیبانی از رژیم های سرکوبگر به خاطر کنترل جریان نفت، راه دموکراسی را سد می کند. زمان یکه طالبان در افغانستان روی کار آمدند و به تروریست های القاعده پناه دادند، این بینش چهل سال بود که مطرح شده بود. چهل سال می گذشت و هنوز کسی به آن توجه نکرده بود .
.ای کاش می توانستم بگویم نزدیک بینی واشینگتن به همان خامدستی رژیم های افغانستان و عراق بوده. اما نمی توانم. بگذارید موضوع را با گفتگویی روشن کنم که به تازگی دیدم. گفتگویی میان فیل داناهیو، مجری ی برنامه بحث تلویزیونی، و چارلز دولان، که در آن هنگام نایب رییس کمیسیون مشورتی آمریکا در زمینه ی سیاستگذاری همگانی بود—نهادی که می کوشد با تصویر منفی آمریکا در سراسر جهان مقابله کند .
.دولان: "به نظر من دولت بوش از زمان روی کار آمدن، در زمینه ی دیپلماسی همگانی کارهای درخشانی کرده است. بعضی از این کارها هنوز به نتیجه نرسیده، اما تلاش ادامه دارد ..."
..."داناهیو: "کنار کشیدن از ]پیمان زیست محیطی[ کیوتو، دوری جستن از دادگاه کیفری بین المللی، بدگویی از سازمان ملل متحد. انگار ما واقعا می خواهیم خودمان وارد شهر بشویم، و به کمک هیچ کس احتیاج نداریم ."
."دولان: "فیل، اگر می خواهی در باره ی سیاست های دولت صحبت کنم، می توانیم پنج برنامه ی دیگر هم داشته باشیم ."
."داناهیو: "اما داریم از این حرف می زنیم که چرا باید ما را این طوری ببینند! جوری است که انگار ما نمی خواهیم با هیچ کس دیگری، هیچ نوع سازمان بین المللی، سروکار داشته باشیم! با این موضع، متکبر به نظر می آییم
."
]
سکوت
[
] سکوت [
سکوت [دولان: "اما من دارم می گویم که ما چطور با دنیا ارتباط برقرار می کنیم—همان چیزی که الان در باره اش حرف می زدیم. ما چطور به تصویر نادرستی که از آمریکا درخارج ارائه می شود واکنش نشان می دهیم؟ فکر می کنم در این باره بود که حرف می زدیم ."
."آیا دولان کودن بود؟ می دانم که نمی توانست جلوی دوربین از رییس خودش یا سیاست های او انتقاد کند؛ اما نکته اصلا این نیست. دولان نمی خواست به این پرسش نزدیک شود که آیا اینها در واقع، همان تصویر نادرستی است که از آمریکا ارائه می شود. او فقط می خواست در این باره حرف بزند که چطور باید به وسیله ی ابزارها و تاکتیک های ارتباطی، با این تصویر مبارزه کرد. سورپریز! دولان در شرکت روابط عمومی "کچام"، معاون مدیرعامل است. آمریکا، بی خیال، جوهر دیپلماسی همگانی این نیست. آنچه که باید دنبالش باشی، تلاش واقعی برای درست عمل کردن است، نه درست به نظر آمدن .
.آمریکا! وقتی طالبان را کوبیدی، میلیون ها افغان خوشحال شدند. اما از آن زمان، سرباز نفرستادنت به آن سو تر از کابل، فقط به لب های جنگ سالاران قبیله ای و هواداران طالبان لبخند آورده. درست است که قانون اساسی جدید، حقوق زنان و وجود دادگاه های مستقل را شامل خواند شد. اما در عمل، جنگ سالاری که وزیر دفاع آمریکا، او را "شخصی مقبول، متفکر و سنجیده" توصیف کرد، اداره ی امر به معروف و نهی از منکر را دوباره راه انداخته است. این اداره دختران و پسران را به شدت از هم جدا می کند، آزادی مطبوعات را به مسخره می گیرد، زنانی را که جرئت کنند انجمن های خودشان را تشکیل بدهند کتک می زند، و کشتزار را آماده می کند تا زمانی که طالبان برگردند. متفکر؟ سنجیده؟ آمریکا، جدی می گویی؟ اگر این طور است، نیروهایت در بیرون از کابل کو؟ دوست نداری سربازانت نقش صلح بان داشته باشند، اما در این صورت، چرا پلیس محلی را زودتر آموزش نمی دهی و نیروهای بین المللی را که همین حالا در افغانستان هستند بیشتر نمی کنی؟ چه به سر غریزه ات برای امنیت—و آزادی—آمد؟
اما در مورد شما، همکیشان مسلمان من، صدای بیزاریتان را می شنوم. واشینگتن باید بپذیرد که وقتی مسلمان های لیبرال می خروشند که "از تو متنفرسم"، بیشتر نه از این روست که آمریکا مستقیما جهان اسلام را به خوی حیوانی توصیف می کند، بلکه به این دلیل است که آمریکا، بر خلاف منافع امنیتی خودش، نتوانسته این خوی حیوانی را در درازمدت از میان ببرد. شماها می خواهید بر سر واشینگتن فریاد بزنید: "سر عقل بیا!" من هم می خواهم همین کار را بکنم. اما به شما، بر سر شما می خواه فریاد بزنم: "بزرگ بشوید!" مسلمانان لیبرال باید صدایشان را در گفتن این واقعیت بلند کنند: واشینگتن امیدی تحقق نیافته است، نه مجری اصلی. همین که پرزیدنت بوش به دفاع از سعد ابراهیم—و درنتیجه دموکراسی در مصر—برخاست، دلیلی است که باید به آمریکا ایمان داشته باشیم. آنچه را که ابراهیم از رای دهندگان کشورش خواست، من از شما می خواهم: بدبینی را کنار بگذارید و سازنده باشید. این امکان هست که آمریکایی ها به کمک ما نیاز داشته باشند تا قابلیت عظیم خودشان را به عنوان افرادی انساندوست درک کنند
. برای رسیدن به این هدف، مسلمانان باید به یک پرسش اساسی پاسخ بدهند: ما برای کمک به اصلاح خود، دقیقا به چه چیزی نیاز داریم؟ آن مشکل خصوصی دقیقا چیست که آن قدر متورم شده که به مشکل همه بدل شده؟ از آنجا که ریشه ی فلاکت جهانی مسلمانان، نه اسراییل است نه آمریکا، آیا مشکل در خود اسلام است؟ اسلام مجموعه ی فرهنگ هایی را از شمال آفریقا تا جنوب آسیا به هم می پیوندد، و در هر کدام از این فرهنگ ها، اقتصاد و کارنامه ی حقوق بشر، از بیشتر جاهای کره ی زمین، عقب مانده تر است. آیا اسلام بزرگتری سرکوبگر خلاقیت، پویایی و دموکراسی است؟
خیلی ساده می شود گفت نه. این طور به قضیه نگاه کنید. پاکستان، کشوری که آشکارا اکثریت جمعیتش مسلمان است، در سال 1947 مستقل شد، یعنی یک سال پیش از کشور اقلیت یهودی اسراییل. اگر اندیشه ی جناح حاکم مانده بود، پاکستان می توانست به همان پیشرفتگی و تکثرگرایی اسراییل، و در عین حال به همان معنویت باشد. اما کار برعکس شد: بیشتر فئودالی تا پیشرفته، بیشتر فرقه زده تا تکثرگرا، و بیشترجنون زده تا معنوی. بگذارید این مقایسه را فراتر ببرم. در سال 2002 یک تیم تنیس دونفره، متشکل از یک پاکستانی و یک اسراییلی، خبرساز شد. دلیل این خبرساز شدن تنها این نبود که این دو نفر، نشان دهنده ی امکان همکاری میان مسلمانها و یهودیان بودند. دلیل دیگر، واکنش کشورهای آن دو بود. انجمن تنیس اسراییل، ورزشکار خودشان را تایید کرد. انجمن تنیس پاکستان، ورزشکارشان را تهدید به محرومیت کرد. وقتی که اسراییل، به رغم محاصره ی هرروزه از سوی همسایگان مسلمانش، می تواند فراتر از سیاست را هم ببیند، چرا پاکستان نمی تواند—یا نمی خواهد—به رویارویی با این چالش برخیزد؟ قطعا این دوگانگی به قطبنمای اخلاقی هر کشور مربوط می شود، قطبنمایی که با ارزشهای دینی آن کشور به حرکت درمی آید. و قطعا این واقعیت که دموکراسی در اسراییل به حیات خود ادامه می دهد گویای چیزی در باره ی عمل مردم به آیین یهودیت است، چیزی که در باره ی نگرش غالب در اسلام، هنوز نمی توان گفت .
.اما این همه نباید الزاما به این معنا باشد که مشکل اصلی، اسلام است. هر چه باشد، بیشتر مسلمانان دنیا – یعنی مسلمانان بیرون از خاورمیانه – در کشورهایی با دموکراسی انتخابی زندگی می کنند. در عین حال، اما، دولت های آنها آزادی اندکی به مردم می دهند و بسیار اندک پاسخگو هستند. شاید استعداد بالقوه ی اسلام برای داشتن دموکراسی معنادار، از خلال این واقعیت بدرخشد که قرآن نوع خاصی از دولت را توصیه نمی کند. به فرض این که قرآن کلام خداست—همه اش یا بخشی از آن—آیا این سکوت، عمدی نیست؟ آیا به این معنا نیست که ما به عنوان افراد برخوردار از اختیار، باید در دولت هایمان مشارکت داشته باشیم؟ اگر مسلمانها جامعه ای باشند که ایمان به خدا عامل وحدتشان باشد، این امر منطقی به نظر می رسد. همه می گویند ما چنین هستیم. خودمان هم باور داریم که چنین هستیم. باید چنین باشیم .
.فرض کنید که چنین نیستیم. فرض کنید که ما را، نه ایمان به خدا، که پیروی از یک فرهنگ خاص، به هم پیوسته است. آیا ممکن است که اسلام، حتی در شکل انفعالی اش، بیشتر ایمانی باشد به آیینهای بیابانی، و نه ایمانی به خرد آفریدگار، و آیا ممکن است که مسلمایان آموخته اند که از معادله ی قدرت در یک قبیله ی عربی پیروی کنند، معادله ای که در آن، شیخ است که حکومت می کند، و دیگران همه زیر این حکومت سر خم می کنند؟ به دقت به حرفهای فهد، پادشاه عربستان سعودی گوش کنید. می گوید: "نظام دموکراتیک حاکم بر جهان، برای این منطقه مناسب نیست. نظام انتخاباتی جایی در آیین اسلام ندارد"، چرا که اسلام، رهبر را "چوپانی" می بیند که مسئول "گله" است. این پادشاه نه تنها مسلمانان را با گوسفند برابر می داند، که با یقین نظر می دهند که هر چه که برای صحرای عربستان—یعنی "منطقه"—لابد برای اسلام—یعنی "آیین"—هم بد است. شاید شما هم مثل من اعتراض کنید که فهد در این مقایسه برخطاست. اما روشن است که توده ی مسلمانان، یکصدا اعتراض نمی کند. ما باید اعتراض کنیم، حداقل به این دلیل که پادشاه سعودی، لقب نگهبان حرمین شریفین—مسجدهای پیامبر در مکه و مدینه—را دارد. چه کسی او را به عنوان پرده دار اسلام برگزیده است؟ ما که نبودیم. چه کسی او را خرسند نگه می دارد؟ ما. ولی بابت فکر نکردن در باره ی این موضوع، بهای سنگینی می پردازیم .
.آیا استعمار صحرای عربستان است آن مسئله ای که باید در اصلاحش بکوشیم
- پیشگفتاری از دکتر خلیل محمد
- نامه
- فصل یک. چگونه به مسلمانی پرهیزخواه بدل شدم؟
- فصل دو. هفتاد باکره؟
- فصل سه. چه هنگام از فکر کردن دست کشیدیم؟
- فصل چهار. دروازه ها و یراقها
- فصل پنج. کی به کی خیانت می کند؟
- فصل شش. شرمگاه پنهان اسلا
- فصل هفت. عملیات اجتهاد
- فصل هشت. در ستایش صداق
- فصل نه. شکر خدا برای غرب
- پسینگفتار
- سفارش کتابخوانی
- سپاسنامه
Documentary

Irshad's PBS Documentary: Faith Without Fear follows my journey around the world to reconcile Islam and freedom.
Learn More and View Clips...
Buy Now in the USA
Buy Now in Canada
Get Involved

Irshad is pioneering efforts throughout the world to promote Muslim reform and moral courage. To join her mission, first get informed about all that she's doing.
Click here for concrete actions you can take to support Irshad's work.
Get Updates
Want to sign up for Irshad's confidential mailing list?
Click here to go to the subscribe page.
![]()
Click here to see photos of Irshad's latest
events and read her newsletters.
Around the Web
Join conversations about Muslim reform and moral courage around the web.
Click the links below to get involved:




