Persian Edition
فصل یک. چگونه به مسلمانی پرهیزخواه بدل شدم؟
1. چگونه به مسلمانی پرهیزخواه بدل شدم؟
چگونه به مسلمانی پرهیزخواه بدل شدم؟مثل میلیون ها مسلمان در چهل سال گذشته، خانواده ی من هم به غرب مهاجرت کرد. ما در سال 1972 وارد ریچموند شدیم، یکی از محلات طبقه ی متوسط حومه ی ونکوور در بریتیش کلمبیای کانادا. من چهار سال داشتم. در فاصله ی سال های 1971 و 1973 هزاران مسلمان آسیای جنوبی از اوگاندا گریختند، پس از آن که ژنرال عیدی امین دادا، دیکتاتور نظامی، اعلام کرد که آفریقا مال آفریقایی هاست. عیدی امین به ماهایی که پوست سبزه داشتیم تنها چند هفته فرصت داد تا کشور را ترک کنیم یا بمیریم. به لطف بریتانیایی ها، که مسلمانان را از آسیای جنوبی به مستعمره های آفریقایی شان آورده بودند تا به کار ساختن راه آهن کمک کنند، مسلمانان سال های سال در آفریقای شرقی زندگی کرده بودند. بعد از چند نسل، خیلی از مسلمانان به جایگاه بازرگانانی مرفه ترقی کردند. پدر من و برادرانش در نزدیکی کامپالا نمایندگی مرسدس بنز داشتند، با بهره گیری از تحرک طبقاتی که بریتانیایی ها به ما بخشیدند، ولی ما به نوبه ی خود، به ندرت این نعمت را به سیاهان بومی که استخدامشان می کردیم ارزانی می داشتیم .
.در مجموع، مسلمانان آفریقای شرقی با سیاهان مثل برده رفتار می کردند. به یاد دارم که پدرم، خدمتکارمان "توماسی" را چنان کتک می زد که روی بدن سیاه مثل قیرش، آماس های روشن پیدا می شد. هرچند من و مادرم و دو خواهرم توماسی را دوست می داشتیم، اما اگر می خواستیم زخم هایش را ببندیم، خودمان هم کتک می خوردیم. می دانستم که این وضع در خانه های خیلی از مسلمانان دیگر هم برقرار است، و آزار و شکنجه مدت ها بعد از آن که خانواده ی من از آفریقا رفت، ادامه داشت. برای همین بود که در ده و اند سالگی، از رفتن به دیدار خویشانم در آفریقای شرقی خودداری کردم. به مادرم گفتم: "می دانی که اگر با تو بیایم، از عمه ها و عموهای چاقالویت می پرسم که چرا با خدمتکارانشان مثل برده رفتار می کنند." مادرم می خواست این سفر، بدرودی با خویشان سالخورده اش باشد، نه یک کارزار حقوق بشری. برای آن که شرمنده اش نکنم، در خانه ماندم .
.وقتی مادرم در سفر بود بیشر به معنای "خانه" فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که خانه آنجاست که کرامت من زندگی می کند، نه الزاما جایی که پیشینیانم از آنجا آمده اند. همان موقع بود که برایم روشن شد چرا تب آفریقایی گرایی – "آفریقا برای سیاهان!" – قاره ای را که من در آن به دنیا آمده بودم فرا گرفته بود. بسیاری از مسلمانان، کرامت مردمی را که از ما تیره پوست تر بودند زیر پا می گذاشتند. ما بیرحمانه بومی های آفریقایی را استثمار می کردیم. خواهش می کنم نگویید که ما بیرحمی استعماری را از بریتانیایی ها آموختیم، چرا که در آن صورت این پرسش پیش می آید: چرا ما سیاهان کارآفرین را درمیانمان جا ندادیم، آنچنآن که بریتانیایی ها ما را در میانشان جا دادند؟
من از این که به دلیل داشتن یک توماسی شرمنده باشم پوزش نمی خواهم. مطمئنم که بیشتر شما هم مخالف برده داری هستید. اما این اسلام نبود که باور مرا به کرامت هر فرد انسانی تقویت کرد، بلکه عامل آن، محیط دموکراتیکی بود که خانواده من به آنجا مهاجرت کرد: ریچموند، جایی که حتی یک دختر کوچک مسلمان هم می تواند نامزد بشود. منظورم برای ازدواج نیست. بگذارید توضیح بدهم .
.یکی دو سال بعد از آن که خانواده ام در ریچموند جا افتاد، پدرم از یک سرویس کودک یاری رایگان در کلیسای باپتیست "روز آو شارون" باخبر شد (به یک مهاجر بگویید "رایگان"، تا وابستگی های مذهبی اش را توی صندوقخانه بگذارد). هر روز وقتی مادرم از خانه می رفت تا در خانه ها ی مردم سعی کند محصولات شرکت "آون" را بفروشد، پدرم که میانه ی چندان خوبی با بچه ها نداشت، ما را تحویل کلیسا می داد. در آنجا، زنی از آسیای جنوبی سرپرست درس کتاب مقدس بود. این زن ، با من و خواهرم به همان اندازه بردبار بود که با پسر خودش. او به من باوراند که پرسش هایم ارزش پرسیدن را دارند. پی می بریم که که پرسش هایی که من در هفت سالگی می پرسیدم پرسش هایی ساده بود. مسیح از کجا آمد؟ شغلش چه بود؟ با کی ازدواج کرد؟ این پرس و جوها توجه خاصی را جلب نمی کرد، اما نکته اینجاست که خود این پرسش ها – و پرسش های بیشتر – همیشه با لبخندی خوشامدگو روبرو می شد .
.شاید همین انگیزه ام شد تا در هشت سالگی جایزه امیدبخش ترین مسیحی سال را ببرم. جایزه ام هم یک کتاب مصور رنگی بود: "101 داستان از کتاب مقدس". حالا که به گذشته نگاه می کنم خدا را سپاس می گویم که لازم نبود قرآن اولین و تنها کتاب کودکی ام باشد، انگار که قرآن تنها ثروتی است که زندگی به باورآوردندگان ارزانی می دارد. از این گذشته، "101 داستان از کتاب مقدس" با تصاویرش مجذوبم می کرد. یعنی "101 داستان از قرآن" چه شکلی می بود؟ در آن موقع همچو چیزی ندیده بودم. امروز کمبودی از نظر کتاب های کودک که در باره اسلام نوشته شده باشد در میان نیست، از جمله "الف مثل الله" نوشته ی یوسف اسلام (کت اسیونس سابق). جامعه های آزاد، اجازه ی بازآفرینی خویشتن و تحول باورها را می دهند .
.اندکی پس از آن که عنوان امیدبخش ترین مسیحی را به دست آوردم، پدرم مرا از کلیسا بیرون کشید. به زودی، یک مدرسه ی دینی اسلامی ساخته می شد. این وروجک کوچولو آرام و قرار نداشت. اگر تجربه ی دبستان رفتن در بعدازظهر شنبه را مقیاس اندازه گیری به شمار بیاوریم، من معصومانه فکر می کردم که در مدرسه خیلی خوش خواهد گذشت .
.در همین احوال، دنیای تازه ی من داشت همراه من بزرگ می شد. یک مرکز خرید بزرگ که در آموزشم به عنوان یک مسلمان نقشی اساسی بازی می کرد، در شهرمان باز شد: "لنسداون سنتر". نام اسکاتلندی هایی که ریچموند را بنیاد نهاده بودند بر تابلوهای بیرون مرکز خرید جلوه گری می کرد: برایتهاوس، مک نر، برنت، استیونسن. این ها خیلی زود برای جلب توجه باید با واژه های هندی، پنجابی، اردو، ماندارین، کانتونی، کره ای و ژاپنی رقابت می کردند. این زبانها فضای داخلی "ابردین سنتر" را پر می کردند، مرکز خریدی که چند سال بعد ساخته شد و عنوان "بزرگترین مرکز خرید سرپوشیده آسیایی گونه ی آمریکا ی شمالی" خوانده می شد .
.مدت ها پیش از آن، برای من روشن شد که جایی مثل ریچموند می تواند تقریبا هر کسی را که نوآوری داشته باشد در خود جای بدهد. در کلاس دهم، من نامزد ریاست نهاد دانش آموزی دبیرستان ج.ان.برنت شدم. سال پیش از آن، در تلاشم برای نمایندگی کلاسمان ناکام ماندم، و رای منفی را یک احمق کینه ای بر علیه من داد که نمی خواست یک "پاکی" (کنایه از پاکستانی) مسئول کلاسش بشود. تنها یک سال بعد، بیشتر دانش آموزان کل مدرسه، این "پاکی" را رهبر منتخبشان کردند. در ریچموند، نژادگرایی به همان اندازه در بازداشتن من از خواسته هایم بی اثر بود که نژاد من در تعیین شخصیتم .
.چند ماهی بعد از آن که رییس نهاد دانش آموزی شدم، معاون مدیر مدرسه داشت از کنار کمد من می گذشت که با دیدن پوستری از انقلابیون ایران که توی کمد چسبانده بودم، خشکش زد. این پوستر که دایی ام از فرانسه برایم فرستاده بود، زنانی را با چادرهای سیاه نشان می داد که داشتند بال یک هواپیما را می شکستند. روی بال چپ هواپیما، نقش داس و چکش شوروی کشیده شده بود و روی بال راستش، ستاره ها و نوارهای پرچم آمریکا .
.معاون مدیر گفت: "این مناسب نیست. برش دار ."
."من به کمد بعدی اشاره کردم که از درش یک پرچم آمریکا آویخته بود. پرسیدم: "اگر او می تواند آزادانه عقید ه اش را بیان کند، چرا من نتوانم؟ " "
" "برای این که تو داری ارزشهای دموکراتیک ما را تحقیر می کنی. تو که رییس همه دانش آموزان هستی باید بیشتر سرت بشود ."
اعتراف می کنم که نمی دانستم رژیم آیت الله خمینی بوی تمامیت گرایی می دهد. هنوز هنوز خیلی باید می آموختم. تا اندازه ای فریب تبلیغات را خورده بودم و تا اندازه ای هم دچار غرور ناشی از زندگی در جامعه ای آزاد بودم، و این بود که می خواستم حامی گونه گونی اندیشه ها باشم، تا پرچم ستاره نشان آمریکا نتواند بقیه ی دیدگاه ها را خفه کند. برای همین هم جواب دادم: "من دموکراسی را تحقیرمی کنم؟ چطور است که اگر شما به من بگویید که نمی توانم دیدگاهم را بیان کنم، از دموکراسی حمایت کرده اید، اما (در اینجا به کمدی که پرچم آمریکا از آن آویخته بود اشاره کردم) دیگران می توانند عقیده شان را بیان کنند؟ "
"به یکدیگر خیره شدیم. معاون مدیر گفت: "تو داری سرمشق بدی می شوی." سیخ ایستاد و دور شد .
.باید قدر او را دانست که می گذاشت گونه گونی عقاید در دبیرستان برنت ادامه یابد. رفتار او با در نظر گرفتن پیروی خودش از کلیسای انجیلی، بیشتر سزاوار ستایش است. باورهای شخصی اش را پنهان نمی داشت، اما به دانش آموزان هم تحمیلشان نمی کرد – نه حتی زمانی که رییس نهاد دانش آموزی ظاهرا مبلغ دین سالاری خمینی بود، و نه حتی وقتی که دانش آموزان خواهان شلوارک هایی شده بودند که بیشتر از آنچه معاون مدیر پذیرفتنی می دانست، پاها را عیان می کرد. بعد از جر و بحثی داغ با ما و بعد از چند تاخیر استراتژیک، شلوارک ها را تصویب کرد. برایش خیلی آزاردهنده بود، اما به اراده ی عموم احترام گذاشت. چند مسلمان سراغ دارید که ابراز دیدگاه هایی را تاب بیاوردند که روانشان را برنجاند؟ آشکار است که معاون مدیر من ناچار بود در نظام آموزش دولتی، دندان روی جگر بگذارد، اما چنین نظامی تنها می تواند حاصل قراردادی باشد که مردمی با باورها، سابقه ها، هدف ها و جایگاه های مختلف در کشاکش با هم، به آن رسیده باشند. چند کشور مسلمان سراغ دارید که همچو کشاکشی را تاب بیاورند؟
وای که چقدر این جامعه را دوست داشتم. این را دوست داشتم که همیشه ناتمام به نظر می آید، این که پاسخ نهایی هنوز روشن نیست – اگر اصلا چنین پاسخی در کار باشد. این را دوست داشتم که در دنیایی که پیوسته در حال نوسازی است، سهم افراد اهمیت دارد .
.اما در خانه، مشت همیشه آماده ی پدرم، تضمین کننده ی پیروی خانواده اش از یک رسم دلخواه داخلی بود. سر سفره نخند. وقتی پس اندازت را می دزدم صدایت در نیاید. وقی اردنگی بهت می زنم یادت باشد که دفعه بعد محکمتر می زنم. وقتی مادرت را کتک می زنم ، پلیس را خبر نکن. اگر پلیس ها بیایند سرشان را شیره می مالم تا بروند، می دانی که می روند. همین که رفتند گوش ات را می کنم می گذارم کف دستت. اگر تهدیدم کنی که به اداره ی خدمات اجتماعی خبر می دهی، آن یکی گوش ات را هم از بیخ می برم .
.تنها باری که پدرم کارد به دست در خانه دنبالم کرد، توانستم از پنجره اتاقم فرار کنم و شب را روی بام گذراندم. مادرم از وضع من هیچ خبری نداشت چون در یک شرکت هواپیمایی شبکار بود. اما این هم بود که مطمئن نیستم در ازای وعده ی او به امن و امان هم، از پشت بام پایین می آمدم. پشت بام را برای این دوست داشتم که دبیرستانم را و کلیسای باپتیست را و سال ها بعد، آبردین سنتر را. از هر یک از این آشیانه ها می توانستم دنیایی از امکانات بی پایان را ببینم. در جامعه ی آفریقای خاوری که خاستگاه من بود، آیا می توانستم خواب تحصیلات دولتی را دیده باشم؟ خواب این را که بورس تحصیلی بگیرم؟ یا بتوانم در رقابت های سیاسی شرکت کنم بی آن که به فکر داشتن مقام باشم؟ اگر از روی عکس های سیاه و سفید ناواضحی که مرا در سه سالگی نشان می دهند، که با موی پوشیده، دست به سینه، چشمهای سر به زیر و پاهای آویزان از کاناپه، نقش عروس را بازی می کنم قضاوت کنم، تنها حدسی که می توانم بزنم این است که اگر در اوگاندای مسلمان مانده بودیم، سرنوشت من تسلیم به سلسله مراتبی تغییرناپذیر می بود. این نمونه ی خوبی نیست برای فهمیدن آن چیزی که آشکار است؟
پرسش بزگتر این است که چرا مدرسه دینی ی ریچموند که به دست کسانی که به این سرزمین حقوق و آزادی مهاجرت کردند بنا شده بود، خودکامگی را برگزید؟ از نه سالگی تا چهارده سالگی، هر شنبه را در این مدرسه به سر بردم. کلاس ها در طبقه ی بالایی مسجد نوبنیاد تشکیل می شد، مسجدی که بیشتر شبیه یک خانه ی ییلاقی عظیم بود تا بنایی با معماری خاورمیانه. در درون آن اما، فقط اسلامی عبوس حاکم بود. مردها و زنها از راه های جداگانه ای وارد مسجد می شدند و در دو سوی دیوار ثابتی جای می گرفتند که ساختمان را به دو نیم می ساخت و جنس های مخالف را در هنگام نماز، قرنطینه می کرد. در این دیوار، دری بود که قسمت های زنانه و مردانه را به هم مربوط می کرد. این در، بعد از نماز به کار می آمد، موقعی که مردها کاسه هایشان را از توی آن رد می کردند و خواستار غذای بیشتری می شدند، تا بعد از فقط چند ثانیه انتظار، دست زنی، کاسه ی دوباره پر شده را پسشان بدهد. درون مسجد، مردها هیچ وقت نباید زن ها را می دیدند، و زن ها هیچ وقت نباید دیده می شدند. اگر این تعریف داشتن زندگی هایی حقیر نباشد، لابد نکته ای هست که من نمی فهمم .
.یک طبقه بالاتر، مدرسه بود، با دکور ملال آورش که عبارت بود از زیراندازهایی به رنگ قهوه ای سوخته، چراغ های مهتابی و پارتیشن های متحرکی که پسرها و دخترها را از هم جدا می کرد. هر وقت در محیط وسیع ساختمان، کلاس تشکیل می شد، پارتیشن را برپا می کردند. بدتر از آن، پارتیشنی بود که میان مغز و روح کشیده می شد. در کلاس های شنبه ام فهمیدم که اگر آدم بخواهد معنوی باشد نمی تواند فکر کند. و اگر فکر کند نمی تواند معنوی باشد. این معادله ی ساده در اصطکاک دائم با آن کنجکاوی شوق آوری بود که ریچموند در من برانگیخته بود. می شود گفت که برخورد تمدن ها در درون من بود .
.راه حل ساده این نبود که یک دنیای عرفی (سکولار) هست ویک دنیای غیرعرفی، و هر کدام به راه خود می رود. با این استدلال، کلیسای باپتیست که عمدا سکولار بود باید پرسش هایی را که می پرسیدم سرکوب می کرد. در عوض، پرسشگری من برایم ستایش آورد. در دبیرستان برنت که سکولار بود، پرسش های من اشک معاون مدیرم را در می آورد، اما هیچ کس دهان مرا نمی بست. در هر دو جا، کرامت فرد بود که حاکمیت داشت. در مدرسه دینی این طور نبود. موقع ورود به آن، چادر پلی استر سفیدی سرم بود، و چند ساعت بعد که بیرون می رفتم، موهایم روی سرم پخ شده بود و روحیه ام پلاسیده بود، انگار که کاندومی که روی سرم بود، مرا از فعالیت فکری "ناامن" بخوبی محافظت کرده باشد .
.پیش از آن که بیشتر پنبه ی مدرسه را بزنم، بگذارید اندکی انصاف را در باره معلم مدرسه – که از او با نام "خاکی" یاد خواهم کرد – رعایت کنم. او نمونه ای از یک مسلمان صادق بود. این برادر استخوانی با ریش تنک مرتب شده (نشانه ی پاکیزگی) و ماشین هوندای مینی کامپکت (نشانه فروتنی) شنبه ها داوطلبانه خود را وقف این می کرد (احسان می کرد) که به بچه های مهاجران مسلمان آموزش های مذهبی بدهد، که اگر نمی داد، بچه ها ممکن بود در دامن بی بند و باری یک کشور چند فرهنگه بلغزند. کار آسانی نبود، چرا که بچه هایی با سن و سال های مختلف به مدرسه می آمدند: آنهایی که در آستانه ی بلوغ، با جوش غرور جوانی دست و پنجه نرم می کردند، آنهایی که نخودی می خندیدند و در دستشویی پنهان می شدند، نوجوانانی که داشتند سبیل در می آوردند – و این تازه دخترها بودند. شوخی می کنم...تا اندازه ای .
.بیشتر ما، مدرسه را نه به عنوان جایی برای فراگیری، که به صورت برکه ای برای صید جفت های آینده مان می دیدیم. از آنجا که دخترهای پرچانه شوهر گیرشان نمی آید، دوستان دختر من به ندرت با آقای خاکی بحث می کردند. پس گرفتاری من چه بود؟ مگر من نمی خواستم یک روزی همسر کسی بشوم؟ دست روی دلم نگذارید. گرفتاری من این بود: شیفته ی آن دنیای چندلایه ی بیرون از مدرسه بودم، و اصرار داشتم که آموزش ببینم، نه این که مغزشویی بشوم .
.گرفتاری با اسلامت را بشناس شروع شد، کتابی که هر هفته در کیف مدرسه ام می گذاشتم. بعد از خواندن این کتاب، لازم بود در باره اسلام "خودم" بیشتر می آموختم. چرا دخترها باید تکالیف دینی از قبیل نماز را در سنی پایین تر از پسرها شروع می کردند؟ آقای خاکی به من گفت برای این که دخترها زودتر بالغ می شوند. آنها در نه سالگی به سن تکلیف می رسند، و پسرها در سیزده سالگی .
.پرسیدم: "پس چرا به پاداش این بلوغ زودتر، ما دخترها را پیشنماز نمی کنند؟ " "
" "دخترها نمی توانند پیشنماز بشون ." "
منظورتان چیست؟ " "
دخترها مجاز نیستند ." "
چرا؟ " "
الله اینطور گفته ." "
دلیلش چیست؟ " "
قرآن را بخوان ."
تلاشم را کردم، هر چند از آنجایی که عربی نمی دانستم، این تلاش تصنعی به نظر می رسید. سر تکان می دهید؟ بیشتر مسلمانان موقعی که تلاوت قرآن را به عربی می شنوند هیچ نمی فهمند. عربی یکی از آهنگین ترین زبانهای دنیاست، و درس های هفتگی برای آموختن ظرافت های آن کافی نیست. برای نمونه، واژه ی حرام، بسته به این که موقع تلفظ، تاکید روی کدام یک از بخش هایش باشد، می تواند "ممنوع" معنا بدهد یا "مقدس". حالا واقعیت های دنیا را هم به دشواری های ذاتی این زبان اضافه کنید. در مورد من، پدری خشن که بیشتر برای خودنمایی به مذهب پایبند بود، و مادری که نهایت تلاشش را می کرد تا در عین خانه داری و کار شیفتی، مومن بماند. در این وضعیت پی می بریم که که درس عربی من در اولویت خانواده ام نبود. صادقانه بگویم، پاسخ های قالبی آقای خاکی به پرسش های من – "قرآن را بخوان" – به همان اندازه ی موهای سرم در زیر چادر، ماسیده بود .
.زمان که می گذشت، این فرمول "قرآن را بخوان" پرسش های بیشتری پدید می آورد: چرا باید مرتکب این ریاکاری قرائت عربی بشوم، در حالی که نه به کارم می آید و نه احساسم را بر می انگیزد؟ چرا باید تصور کنیم که ترجمه انگلیسی قرآن، نص آن را "تحریف" می کند؟ یعنی که، اگر قرآن به همان صراحت است که مومنان می گویند، آموزه هایش نباید به آسانی به هزاران زبان ترجمه پذیر باشد؟ و سرانجام، در حالی که تنها بیست درصد مسلمانان دنیا عربند، چرا آنهایی که نتوانسته اند عربی را کامل بیاموزند داغ ننگ بخورند؟ بله، هشتاد درصد ما عرب نیستیم. مهربانانه می گویند: "اسلامت را بشناس". اسلام چه کسی را؟
بسیار خوب. فعلا کافی است .
.بگذارید پرسش اولی را که از آقای خاکی پرسیدم در نظر بگیریم: چرا دخترها نمی توانند پیشنماز بشوند؟ با این فکر که پاسخ قرآن به این پرسش ممکن است در کتاب دیگری هم آمده باشد که من بتوانم اندکی از آن را بفهمم، کوشیدم از کتابخانه ی مدرسه کمک بگیرم. چه مکافاتی بود این کار. کتابخانه عبارت بود از چند ردیف قفسه در بالای پلکان قسمت مردانه ی مسجد، و بدون مجوز قبلی برای خانمها دسترس ناپذیر. من که یازده سال داشتم و به "سن تکلیف" رسیده بودم نباید با مردان بالغ حشر و نشر می کردم. بنابرهر وقت می خواستم به کتابخانه بروم، باید پسر نابالغی – دوازده ساله یا کمتر – را پیدا می کردم تا از پله ها بالا برود و برایم مجوز بگیرد. اگر مجوز را می گرفتم، همه مردها باید محوطه کتابخانه را خالی می کردند تا بعد بتوانم از پله ها بالا بروم و میان ردیف کتابچه های ارزانقیمت چیزی بردارم. پی می بریم که که وقت چندانی در اختیار نداشتم، چرا که مردها منتظر بودند کارم تمام بشود تا سر جایشان برگردند. هر بار چند تایی کتابچه امانت گرفتم، اما نوشته هایشان بقدری دشوار بود که از خودم می پرسیدم نویسنده هایشان در کجا درس خوانده اند. دو سال دویدن در مسجد هیچ ثمری نداشت. در سیزده سالگی فهمیدم که برای یافتن پاسخ پرسش هایم باید دور آقای خاکی و مدرسه را قلم بگیرم .
.ساکن دائمی مرکز خرید شدم. هدفم؟ پیدا کردن ترجمه انگلیسی قرآن. لنسداون سنتر حاجتم را برآورد. خدا برکت بدهد به بازار باورها در ریچموند. آزادی اطلاعات احتمالا آقای خاکی را وحشت زده می کرد، اما دقیقا همین آزادی بود که به یکی از شاگردانش امکان داد معنای بیشتری از مذهبش را دریابد، معنایی که مدرسه نمی توانست در اختیارش بگذارد .
.در باره ی این که چرا دخترها نمی توانند پیشنمار بشوند چه آموختم؟ الان نمی توانم بگویم. برای این که حتی اگر ملاها و معلم های مدرسه دینی جواب های قالبی بدهند، قرآن نمی دهد. آنچه می توانم برایتان بگویم این است که در لابلای انتخابات، تمرین تئاتر، کارهای نیمه وقت، و بازی های والیبال – تا ورود به دانشگاه، توی دانشگاه و بعد از دانشگاه – متن قرآن را خواندم تا پاسخ "پرسش زنان" را بیابم. هنوز هم دارم می خوانم. اگر همین جا بخواهم نتیجه ای را که گرفتم فاش کنم، باید به زندگی ام به عنوان یک بزرگسال میانبر بزنم. اما اول باید به موضوع دیگری بپردازم .
.یهودی ها. این پرسش دیگری است که در سال های درس خواندنم در مدرسه ذهنم را به خود مشغول داشته بود. آقای خاکی می گفت که یهودیان نه الله را، که "مولاه" را می پرستند، و اگر با آنها حشر و نشر داشته باشم، بت پرستی آنها، تقوای مرا لکه دار خواهد کرد. از خودم می پرسیدم که آقای خاکی در کدام سیاره زندگی می کند؟ آیا عمدا چشمش را به روی پیرامونش بسته است؟ ریچموند، حومه ای پایینتر از سطح دریا، خیلی بیشتر ممکن بود زیر نفوذ تجاری آسیا غرق بشود تا زیر هر مقدار پولی که یهودی ها بتوانند روی هم بگذارند. اگر در آن موقع در ریچموند کنیسه ای بود، من که خبر نداشتم .
.اما شاید هم من یکی از عوامل قدرت مرموز آنها بودم، چرا که بی تردید درس های تاریخ آقای خاکی را با پرسش هایم در باره یهودی ها به هم می ریختم. به یاد دارم که پرسیدم اگر قرآن به عنوان پیام صلح به پیامبر اسلام نازل شده، چرا او به سپاهیانش دستور داده یک قبیله یهودی را کشتار کنند؟ آقای خاکی جوابی نداشت. نگاهی تحقیرآمیز به من انداخت، دستش را با آزردگی تکان داد و سر و ته کلاس تاریخ را به هم آورد تا به درس قرآن بپردازد. امان از دهان گشاد من .
.یک سال بعد از آن که ترجمه ی انگلیسی قرآن را خریدم، من و آقای خاکی به بن بست رسیدیم. در سراسر آنچه تا آن هنگام خوانده بودم هیچ اثری از توطئه ی یهود نبود. می پذیرم که یک سال برای هضم معنای قرآن کافی نیست و در سن چهارده سالگی هنوز ذهن نیاز به پختگی دارد. برای همین هم نمی توانستم خطابه های آقای خاکی را کاملا جواب بدهم. من که بودم که پیش از داشتن همه مدارک بتوانم بگویم حرفهای او توخالی است؟ برای همین هم از او خواستم برای دسیسه چینی یهود، مدرک رو کند. اما آنچه که او رو کرد، یک ضرب الاجل بود: یا قبول می کنی، یا می روی بیرون. و اگر رفتی، برای همیشه می روی .
.واقعا؟ همین؟
همین .
.در حالی که رگهای شقیقه ام تند می کوبید و گردنم زیر چادر پلی استر می خارید و عرق می ریخت، بلند شدم. از مرز پارتیشن که می گذشتم می توانستم حجابم را بر دارم تا همه پسرها موهایم را ببینند، اما نمی خواستم خطر این تحقیر را به جان بخرم که آبروی آقای خاکی بیشتر برود و دنبالم کند. تنها کاری که به فکرم رسید بکنم این بود که دروازه بلند مدرسه را باز کنم و فریاد بزنم: "یا عیسی مسیح!" امیدوار بودم که اخراجی به یاد ماندنی باشد. بعدها بود که فهمیدم چقدر به یاد ماندنی بود. عیسی یهودی بود !
!از خودتان می پرسید که چرا بعد از اخراج از مدرسه، مذهب را سراپا لعنت نکردم و از این که یک فرد "رهایی یافته"ی آمریکای شمالی شده ام جشن نگرفتم؟ تا اندازه ای، جبر هویت بود که نمی گذاشت. می دانید چه می گویم. بیشتر ما مسلمانان، بر اثر فکر کردن مسلمان نشده ایم. مسلمانیم برای این که مسلمان زاده شده ایم. این "هویت" ماست .
.اخراجم از مدرسه باعث شرمندگی مادرم شد، اما او آنقدر به روحیه ام آشنا بود که می دانست نمی تواند وادارم کند از آقای خاکی طلب بخشش کنم. امکان نداشت. وادارم هم نکرد که همراهش به مسجد بروم. اما تا دو سال بعد هم به مسجد رفتم. مسجد تنها جایی بود که روی نقشه ی مسلمانی متزلزل من، به رویم باز مانده بود. من خدا را دوست می داشتم، و نمی خواستم مسجد را به خاطر گناه مدرسه مجازات کنم – تا آن زمان که به تدریج برایم روشن شد که مدرسه ای که از آن بیزار بودم، شعبه ای از مسجد بود. حضور در مسجد به من امکان می داد خودم را مسلمان بدانم، اما در عین حال وادارم می کرد آن بخش دیگر و به همان اندازه مقدس وجودم – یعنی بخش متفکر – را قربانی کنم .
.بگذارید قضیه ی دیگر را برایتان تعریف کنم. در اسلام، صدقه دادن از ارکان تقواست. برای همین هم، یک شب وقتی که بلندگوی مسجد، صدای ملا را که در قسمت مردانه حرف می زد پخش کرد که می گفت قرار است برای برادران و خواهران مسلمانمان در کشورهای دیگر پول جمع بشود، ولوله ای در میان جمع افتاد. بنا شد تا چند روز دیگر چک هایمان را حاضر کنیم. در این فاصله،از یکی از زنان اعانه جمع کن پرسیدم که پول ها به چه مصرفی خواهد رسید. او گفت به مصرف سیر کردن شکم مسلمانان همکیش ما. گزارش های تلویزیونی را به یاد آوردم که از کلاهبرداری در خیریه های مسیحی می گفت. پرسیدم از کجا مطمئنیم که پول به دست مستحقش می رسد. جواب داد: "به دست مسلمان ها می رسد. بیشتر از این لازم نیست بدانی ."
."اگر شما بودید اعتماد می کردید؟ من که نکردم. من با صدقه دادن مشکلی نداشتم، با احتکار اطلاعات مشکل داشتم. چرا باید به صرف این که اعانه ام به دست کسانی می رسد که خودشان را مسلمان می خوانند، خیالم راحت باشد؟ مگر به دلیل مسلمان بودن، هر مسلمانی پرهیزگار می شود؟ از ایمان بگویید. مگر در پرسش های من چه جرمی بود؟ یا نکند خود پرسیدن جرم بود؟ مادر بیچاره ام اصلا یکه نخورد وقتی به او گفتم که نمی توانم در صدقه خانواده سهیم باشم چرا که برای من مهم نیست که یک آدم گرسنه چه مذهبی دارد، و تازه نگرانم که سرمان کلاه رفته باشد. گفتم که در عوض، اعانه ام را به یک خیریه غیرمذهبی می دهم که اول در باره معتبر بودنش خودم تحقیق کرده باشم .
.هرچه مسجد بیشتر شبیه مدرسه می شد، کمتر به آنجا می رفتم. شروع کردم به تمرکززدایی از ایمانم، به پی ریزی رابطه ای شخصی با خدا، به جای آن که نهادی را واسطه ی این رابطه قرار بدهم. با این روحیه بود که در خلوت خودم نمازمی خواندم. سال ها هر روز صبح زود بر می خواستم و با تنی لرزان به دستشویی بدون گرمایش می رفتم — مادر پناهنده ی من به همان اندازه به صرفه جویی در مخارج اعتقاد داشت که به یک قدرت قاهر. بعد از وضو گرفتن، جانماز مخملم را رو به قبله در راهرو پهن می کردم، مهر عربی را که سجده گاهم بود روی آن می گذاشتم و ده دقیقه را به نماز می گذراندم. این کار آدم را منضبط بار می آورد، چرا که در طول روز باید دو بار دیگر هم وضو گرفت و چهار نوبت دیگر هم نماز خواند .
.اما در عین حال، کل شعائر وضو گرفتن، قرائت سوره هایی مشخص، و سجده کردن با زاویه ای دقیق، در زمان های معینی از روز، می تواند تا حد اطاعت کورکورانه – و فرمانبری از روی عادت – تنزل کند. دوست من، اگر این گرایش را در پدر و مادر یا پدربزرگ و مادربزرگت ندیده ای، از مسلمان های خیلی کمیاب هستی. من پی بردم آنچه که به عنوان راهنمایی به خداباوری شروع شده بود، بدل به عادت شد و مرا واداشت "برنامه"ی نمازخوانی ام را با چیزی خودآگاهانه تر جایگزین کنم: گفتگویی هرروزه با آفریدگارم، گفتگویی پنهانی و بدون ساختار مشخص. شاید کار بی قاعده ای به حساب بیاید، اما دستکم می توانم بگویم آن کلمه ها از آن خودم بودند .
.در آن مقطع، بریدن کامل از اسلام و دور شدن از هویت مسلمانم کار چندان دشواری نمی بود. می دانید چه چیزی مانعم شد؟ سرسپردگی ام به انصاف و دادگری. همیشه بر این بوده ام که باید در باره اسلام، انصاف روا داشت، چرا که بر اساس حساسیت غربی من، فضیلت ها را باید مهم شمرد. لازم بود که به جای ظاهر اسلام، شخصیت آن را در می یافتم. یک مقایسه: وقتی سیزده ساله بودم، مادرم به من فشار می آورد تا با دخترعموی بدجنسم خوش رفتار باشم. دلیلش این بود که "از خانواده خودمان است. همخون خودمان است." جواب دادم که همخونی برای من اهمیتی ندارد. پرسش اساسی این بود که اگر خویشاوند نبودیم، در مدرسه با او دوست می شدم یا نه. با شخصیتی که دخترعمویم داشت، اصلا ممکن نبود. صرف کردن نیرو برای "دوست داشتن" دخترعمویم در حکم ظاهرسازی بود، و من بهتر از این ها می توانستم از وقتم استفاده کنم. مادرم حرفم را می فهمید، اما با من موافق نبود. برای او، خانواده بود که اهمیت داشت. برای من، خویشاوندی فضیلت نمی آورد. شخصیت بود که فضیلت می آورد .
.همین معیار را در باره ی مذهب به کار بستم. برای رسیدن به این تصمیم که به اسلام وفادار بمانم یا نه، باید فضیلت های آن – یا نبودشان – را کشف می کردم. و این را باید خودم کشف می کردم، تا مسجد و پرهیزگاری های برنامه ریزی شده اش را با جستجوی خودم در پی شخصیت اسلام، جایگزین می کردم. شاید قرآن به راستی یهودی ها را آدم به حساب نمی آورد و زنان را برده می شمارد. یا شاید آقای خاکی معلم بی مایه ای بود. شاید خدا فرمان داده باشد که همه باید عربی حرف بزنند. یا شاید این قانونی است که انسان ها ساخته اند تا مسلمانان را به فرادستها وابسته نگه دارند. شاید انحراف از نص مقدس، اهانت به باریتعالی باشد. یا شاید با به کار انداختن قوای خلاقه ی خودمان، آفرینندگی الله را ارج می گذاریم. اما اگر پاسخ های دیگر را نمی کاویدم، بریدنم از اسلام به معنای گریختن می بود .
.بخت با من یار بود که در جایی از دنیا زندگی می کردم که اجازه ی کاوشگری می داد. به لطف آزادی هایی که غرب به من ارزانی داشت – آزادی اندیشه، جستجو، کاوش، بیان، گفتگو، بحث، چالشگری، به چالش کشیده شدن و بازنگری – آماده بودم مذهبم را از دیدگاهی داوری کنم که در دنیای کوچک مدرسه که اسلام کلیشه ای بر آن حاکم بود، تصورش هم امکان نداشت. نیازی نبود میان اسلام و غرب یکی را انتخاب کنم. به عکس، غرب این امکان را به من داد که اسلام را – هر چند به شکل آزمایشی – برگزینم. حالا دیگر نوبت اسلام بود که مرا نگه دارد .
.در باره مذهب وسواس نداشتم، اما هرچندگاه پرسشی برایم پدید می آمد، و من در تنها جایی که می اندیشیدم ممکن است پاسخی در خود داشته باشد، به دنبالش می گشتم. تصورش را بکنید: کتابخانه عمومی در دوران پیش از اینترنت، دهه 1980 و اوایل 1990. بیشتر آنچه در باره اسلام خوانده بودم رنگ و بوی کتاب درسی داشت. ارجاعات فراوان، ریسک اندک. بعد، در چهاردهم فوریه 1989 خمینی فتوایی علیه سلمان رشدی، نویسنده کتاب آیه های شیطانی صادرکرد. این فتوا که رشدی بعدها آن را "روز والنتاین بیمزه" خواند، از غرب می خواست کاری بیش از دور زدن بی سروصدای دین سالاری بکند. بسیاری از کسان در عرب علیه فتوای قتل موضع گرفتند، و ریاکارانه خواهد بود اگر این موضوع را نفی کنم. اما مقاله هایی که در کتابخانه عمومی می خواندم ظاهرا تنها به تشریح خشم مسلمانان بسنده می کردند. این مقاله ها از کنار این پرسش می گذشتند که آیا قرآن به همان دست نخوردگی و قداستی است که آنها که عکس های رشدی را آتش می زدند می گفتند. بر سر آن جهان غربی که عاشقش شده بودم – جهانی که به مذهب احترام می گذاشت اما سرشار از گونه گونی فکری بود – چه آمده بود؟ آیا چندفرهنگ گرایی، عقلش را از دست داده بود؟
از دیدگاه انتقادی فکر می کنم که همین طور بود. این را از آن رو می گویم که رفت و آمدهای من به کتابخانه همزمان شد با دوران ادوارد سعید. او یک روشنفکر عرب آمریکایی بود که در سال 1979 واژه ی "خاورگرایی" (اورینتالیسم) را برای توصیف گرایش مفروض غرب به استعمار مسلمانان از طریق چهره ای شیطانی از آنان به عنوان دیوانه های شرقی به کار برد. اندیشه ای مقهور کننده است، اما مگر غرب "استعمارگر" نبود که کتاب های ادوارد سعید را منتشر و توزیع و تبلیغ کرد؟
در ده سال پس از آن، سعید تجلی گر خشم دانشگاهیان جوانی شد که در آمریکای شمالی و اروپا به فعالان سیاسی بدل شده بودند. سعیدپرستی آنها به طور موثری توانست دیگر اندیشه ها در باره اسلام را خاموش گرداند. در آن هنگام که سلمان رشدی آیه های شیطانی را منتشرکرد، هواداران سعید آماده بودند تا تقریبا هر چیزی را که مخالف اسلام متعارف بود با انگ "خاورگرا" (بخوانید: نژادگرا) تقبیح کنند. تجربه ی من نشان داد که کتابخانه ی عمومی هم از این موج برکنار نماند .
.در میانه ی دهه ی 1990 بود که ایمان من، هم به غرب و هم به اسلام، شروع به بازگشت کرد. سپاس خدای را که اینترنت پدید آمد. وقتی اینترنت خودسانسوری را ناممکن گرداند، شبکه جهانی به جایگاهی بدل شد که روشنفکران مخاطره جو سرانجام می توانستند در آن نفس بکشند. آنها دوباره بر آن چیزی تاکید نهادند که غرب را به گهواره ای پرتلاطم – اگر چه ناکامل – برای اندیشه ها بدل می کرد: عشق به اکتشاف، و از جمله اکتشاف تعصب های خود. و هنگامی که منتقدان شروع به کاوش در اسلام کردند، من به جنبه هایی تکان دهنده از دین خودم پی بردم .
.چند تن از ما از میزان "وام گیری اسلام از یهودیان" آگاهیم؟ یگانگی آفرینش خداوند، عدالت ذاتی و اغلب رمزآلود خداوند، استعداد درونی ما، به عنوان آفریده های خدا، در گزینش خیر، هدفمند بودن حیات دنیوی، بیکرانگی حیات پس از آن – این ها و دیگر ارکان توحید، از طریق یهودیت به مسلمانان رسیده است. این کشف، مغزم را تکان داد، چون معنایش این بود که لازم نیست مسلمانان غرق در یهودی ستیزی باشند. اگر بناست به یهودیان احساسی داشته باشیم، این احساس باید قدرشناسی باشد، نه نفرت .
.همچنین، تا پیش از آن که اطلاعاتم را کامل کنم، باور نداشتم که مسلمانان دقیقا همان خدایی را می پرستند که یهودیان و مسیحیان. قرآن بر این واقعیت صحه می گذارد. اما حقیقت این است که باید کتاب تازه ای از متفکر دینی بریتانیایی، کارن آرمسترانگ را می خواندم تا این نکته در ذهن من – که در قالبهای مدرسه پرورش یافته بود – جا بیفتد. (چه بگویم؟ برنامه زدایی کار عظیمی است.) آرمسترانگ می گوید که پیامبر اسلام ادعا نداشت که خدای تازه ای را برای تمامی جهان معرفی می کند. رسالت شخصی او، بازگرداندن اعراب به خاندان "هدایت شده" ی ابراهیم بود، نخستین پیامبری که به او وحی شد که تنها یک خدای واحد هست. در زمان تحصیل، هیچ گاه نام ابراهیم را در درسهای تاریخ نشنیدم. این حذفی چشمگیر است، چرا که نوادگان ابراهیم، پایه گذار ملت یهود شدند. یهودیان به عنوان نخستین یکتاپرستان، بنیاد مسیحیت را نهادند و بعدها هم از دل آن اسلام سر برآورد. پس همچنآن که می بینید، عرب های مسلمان نبودند که خدای یکتا را اختراع کردند، آنها نام خدا را به الله تغییر دادند. این واژه در عربی به معنای "خدا"ست – همان خدای یهودیان و مسیحیان .
.در کجای درس های مدرسه به این موضوع اشاره می شد؟ به ما می آموختند که انگار پیش از اسلام هیچ نبود. اما اگر تجربه ی پیش از اسلام هیچ شمرده شود، انبوه اصول مسلمانی ما هم همین گونه خواهد بود. اگر عده ی بیشتری از ما می دانستیم که اسلام حاصل درهم آمیختن تاریخهای گوناگون است، و نه یک روش زندگی کاملا نو – اگر ما درک می کردیم که از نظر معنوی چندرگه هستیم، آیا عده بیشتری از ما راغب می شدند که "آن دیگری" را نیز بپذیرند؟ شروع کردم به پرسیدن این که چرا ما از پذیرفتن نفوذ بیرونی اکره داریم، مگر وقتی که غرب را به خاطر آنچه زخم های استعماری می خوانیم نکوهش می کنیم. این به نوبه ی خود، پرسشی اساسی پدید آورد: آیا اسلام از دیگر مذاهب دنیا کوته بین تر است؟
این موضوع خیلی جنجالی است. از دوره ی دانشگاه به بعد، هر وقت کسانی موافقت می کردند که در باره خصلت نامداراگر اسلام بحث بشود، به من هشدار می دادند که مذهب را با فرهنگ اشتباه نگیرم. زنی سر شام به من رهنمود داد که "سنگسار کردن زنان به سنت های قبیله ای مربوط است و هیچ ربطی به اسلام ندارد." من شکاک ماندم. اگر اسلام نرمش پذیر است، پس می تواند خود را با خوبی ها تطبیق بدهد، نه با نارسایی ها. مگر نه؟ پس چرا مسجد من هیچ شباهتی به دموکراسی ریچموند نداشت – همان دموکراسی ای که به مسلمانان اجازه داده بود در آنجا مسجد بسازند؟
این تنها مسلمانی مدرن درون من نبود که با این مسایل کلنجار می رفت. حرفه ی من به عنوان خبرنگار و مفسر تلویزیون، مرا در خط اول پرسش های همگان در باره ی اسلام قرار می داد. آدم های معمولی که تصویر مرا در خانه هایشان دیده بودند، در مغازه و رستوران و مترو نزد من می آمدند تا یک نگرانی اساسی را ابراز کنند: اگر می خواهی یک مسلمان ضد ریش و ضد چادر باشی، خدا یار و همراهت. اما تا زمانی که به اسلام چسبیده باشی، چطور می توانی این همه تعصب را که زیر لوای آن است توضیح بدهی؟ به طور دقیق تر می پرسیدند: "آیا اجازه داری هم مسلمان باشی و هم فمینیست؟" "چه چیزی یک مسلمان مومن را به یک بمب گذار انتحاری بدل می کند؟" "چرا عده ی بیشتری از مسلمان ها صدایشان در نمی آید؟" "از ابراز عقایدت نمی ترسی؟" و "چرا هیچوقت جوکی در باره یک کشیش، یک خاخام و یک ملا نشنیده ام؟" از موقعی که این پرسش آخری را شنیدم، به تحقیق جدی پرداختم، و فکر می کنم در این باره بینشی پیدا کرده ام. اجازه بدهید یک پرانتز سریع باز کنم .
.در اسلام، آموزه ی معروفی هست علیه "خنده ی بیش از اندازه". شوخی نمی کنم. در کتابچه ای با عنوان مسایل و راه حل ها، شیخ محمد صالح المنجد این آموزه را بیان می کند. هرچند "مسلمان نباید عبوس باشد"، اما زیاد خندیدن نشان می دهد که مسلمان بازیچه ی سحر و هزل شده، که شخصیت و تقوای ما را سست می گرداند. یادم می آید که یک شب سال نو، عمویم با محبت اما جدیت به من هشدار داد که زیاد نخندم چون روز قیامت نازل می شود. اینجاست که از شیخ و عمویم می گسلم: اگر جادوی سیاه خنده اینقدر توهین آمیز است، چرا هیچ کس از تاثیر هیپنوتیسم گونه و تغزلی زبان عربی که به صدای بلند خوانده می شود ایراد نمی گیرد؟
به فرض این که این جنبه ی بی ربط اسلام را به دلیل امید یک نفر به جمله ای که حاوی یک کشیش، یک خاخام و یک ملا باشد در نظر گرفته ام، باید بگویم که کنجکاوی مردم را دوست می دارم. سال هاست که این کنجکاوی، تغذیه کننده ی کنجکاوی خودم بوده است. هرجه بیشتر فرصت هایی را به دست آورده ام تا زیر نورافکن باشم و در باره این مسئله اجتماعی یا آن روند جهانی سر و صدا کنم، بیشتر نیازمند کسانی بوده ام که از من بپرسند چرا به مذهبی وابسته ام که در مرکز این همه آشوب بین المللی و آزار شخصی جا گرفته است. دو پرسش به خصوص دنیای مرا تکان داده و بهتر کرده، اما البته نه بدون درد و مشقت .
.پرسش اول این است که "چطور اسلام را با همجنس گرایی پیوند می دهی؟" من پنهان نکرده ام که همجنس گرایم. برای این تصمیم گرفتم این موضوع را آشکار کنم که بعد از بالغ شدن در خانه ای فلاکت زده با پدری که از خوشی بیزار بود، اصلا نمی خواهم به عشق دوسویه ای که به من خوشی می بخشد آسیب برسانم. با نخستین دوست دخترم در بیست و اند سالگی آشنا شدم و چند هفته بعد، موضوع را به مادرم گفتم. او مانند همان مادر دوست داشتنی که همیشه بوده، واکنش نشان داد. پس این پرسش که آیا می توانم همزمان مسلمان و همجنس گرا باشم ناراحتم نمی کرد. آن مذهب بود. این خوشبختی بود. می دانستم که بیشتر به کدام نیاز دارم. به مطالعات بریده ام در باره ی اسلام ادامه می دادم و همزمان، هنر ظریف حفظ رابطه با زنان را می آموختم (که خود حکایتی دیگر است)، به تهیه کنندگی تلویزیون می پرداختم و به طور کلی زندگی چندوجهی یک جوان بیست و اند ساله در آمریکای شمالی را می زیستم .
.همچنان که کار در تلویزیون مرا بیشتر در دید همگان قرار داد، امیدم برای آشتی دادن همجنس گرایی و اسلام بدل به مشغله ی ذهنی ام شد. بینندگان از من می خواستند ترکیب نامحتمل دو هویتم را توجیه کنم. به خودکاوی پرداختم و حتی این امکان را در نظر آوردم که اسلام را به خاطر عشق، کنار بگذارم. چه انگیزه ای بهتر از عشق برای فدا کردن هر چیز دیگر؟ اما هر بار که به آستانه ی قطع ارتباط می رسیدم، پا پس می کشیدم. نه از سر ترس. از سر انصاف – انصاف در باره ی خودم. یک پرسش بود که اندیشیدن بیشتر می طلبید: اگر خداوند دانا و توانا نمی خواست مرا همجنس گرا بیافریند، چرا کس دیگری را به جای من نیافرید؟
بعد از سال 1988، چالش های خصمانه این که می خواست "خودم را تعریف کنم" تقریبا به پدیده ای هرروزه بدل شد. در آن سال، من میزبانی برنامه تلویزیونی "کوئیر تله ویژن" را آغاز کردم، یک سریال تلویزیونی و اینترنتی بیسابقه در باره فرهنگ همجنس گرایان مذکر و مونث. این برنامه در باره ی آدم ها بود و جنبه ی هرزه نگارانه نداشت. با این همه، مسلمانان مومن به بنیادگرایان مسیحی پیوستند و توماری علیه حضور من در تلویزیون درست کردند. حقیقتش این است که انتظار دیگری نداشتم. اما آیا این از خامی من بود که بیشتر توقع گفتگو داشتم تا تکفیر؟
باور کنید که کوشیدم به گفتگو بپردازم. من که دوستدار گونه گونی، و از جمله گونه گونی دیدگاه ها هستم، هرگز نامه های کسانی را که مرا به باد تهمت گرفته بودند دور نینداختم. به عکس، آنها را مرتب در برنامه منعکس می کردم. یک نمونه: "من این نامه را می نویسم تا به اطلاع برسانم که خدای یکتا و راستین، خدای کتاب مقدس، به طور دردناکی روشن ساخته است که همه سدومیان (یعنی "همجنس گراها" و دیگر منحرفان) انسانیت خود را فدای شهوات جنون آمیز، منحرفانه و شریرانه شان کرده اند. از همین رو، آنها به شناعت گراییده، دیگر انسان نیستند، و بر طبق سفر دوم و کتاب یعقوب، باید بی درنگ اعدام شوند ..."
..."عده ی زیادی از مسلمانانی که به برنامه کوئیر تله ویژن تلفن و ئی میل می زدند نیز با این مسیحیان همرای بودند (مگر قسمت مربوط به "خدای یکتا و راستین" که منحصرا به کتاب مقدس تعلق داشت). اما حتی یک مسلمان هم به چالش متقابل من، به تلاش های مکررم برای گفتگو پاسخ نداد: چطور ممکن است قرآن هم همجنس گرایی را محکوم کند و هم بگوید که الله "هرآنچه را که بیافریند، والا می گرداند"؟ همین قرآن می گوید: "اگر خداوند اراده می کرد، همه ی شما را مردمی یکسان می آفرید، اما او جز این اراده کرده است." منقدان من چگونه این واقعیت را توضیح می دهند که به گفته ی کتابی که بدقت از آن پیروی می کنند، خداوند گونه گونی شگفت انگیز جهان را به عمد آفریده است؟ پرسشی که همجنس گرایی را در برابر اسلام قرار می دهد، ایمان مرا به خوبی آزمود. اما تفکر بیشتر در این باره به من فهمانده است که گفتگوی سالم تنها در صورتی ممکن است که ما بیشتر از آن که به موضع خودمان اهمیت بدهیم، به موضع خداوند اهمیت بدهیم .
.اما پرسش دومی که وعده کرده بودم. این پرسش را تنها چند ماه پیش از یازدهم سپتامبر از من پرسیدند. این پرسش به بزرگترین آزمون برای ایمان من بدل شد .
.در زمستان سال 2000، یک پاکت اداری روی میز من در کوئیرتله ویژن گذاشته شد. نامه را رییس من "موزز زنایمر" فرستاده بود. در آن موقع که می کوشیدم تا پیش از تعطیلات کریسمس، هرچه بتوانم برنامه های بیشتری تهیه کنم، هم خسته بودم و هم نیاز به این داشتم که فکرم متوجه چیز دیگری بشود. پاکت را باز کردم و یک بریده ی روزنامه از آن بیرون آوردم. گزارش کوتاهی بود از خبرگزاری فرانسه
:
180
ضربه شلاق برای دختری که بزور
180 ضربه شلاق برای دختری که بزور
ضربه شلاق برای دختری که بزورمجبور به آمیزش جنسی شده است
تسافه (نیجریه). یک دختر 17 ساله ی باردار که دادگاه اسلامی او را به جرم آمیزش پیش از ازدواج به 180 ضربه شلاق محکوم کرده، به گفته ی خانواده اش، تا چند روز دیگر زایمان می کند .
.باریا ابراهیم ماگازو در ماه سپتامبر به دادگاه گفت که بزور مجبور به آمیزش جنسی با سه مرد که از نزدیکان پدرش بودند شده است. این دختر هفت شاهد برای ادعای خود آورد. خانواده ی این دختر می گوید وی تا دو روز دیگر زایمان خواهد کرد و انتظار می رود مجازات شلاق دستکم بعد از چهل روز در باره ی او اجرا شود .
.رییس من با قلم قرمز و لرزان، دور کلمه ی "اسلامی" را خط کشیده بود، زیر عدد "180" هم دو خط کشیده بود، و به شیوه ی تلموذ، در حاشیه پیامی نوشته بود که می گفت :
:ارشاد
یکی از این روزها
باید به من بگویی
چطور این جور دیوانگی
و ختنه ی دختران را
با دین اسلامت
آشتی می دهی .
.م .
.ای داد بیداد. مگر همین بس نبود که بینندگان کوئیرتله ویژن به من فشار می آوردند تا میان گرایش جنسی ام و گرایش معنوی ام یکی را انتخاب کنم؟ حالا رییسم هم باید مرا از نظر اخلاقی در منگنه می گذاشت؟ به خصوص زیر این فشار کاری؟
پاکت را کنار گذاشتم و کارم را از سر گرفتم. اما تا چند ساعت بعد، پرسش موزز وجدانم را آزاد می داد. وجدان شما را آزاد نمی دهد؟ داستان این قربانی کم سن و سال تجاوز جنسی باید هر انسان شرافتمندی را آزار بدهد، چرا که جزئییات موضوع هر چه باشد، یک واقعیت را هیچ جوری نمی توان توجیه کرد: زنی که شرافتش زیر پا گذاشته شده، آنقدر زحمت کشیده تا توانسته هفت شاهد جمع کند. هفت تا! و با این همه180 ضربه شلاق در انتظار اوست! اصلا چطور می توانستم این بیعدالتی آشکار را با دین اسلام خودم آشتی بدهم؟
باید رک و راست با این موضوع روبرو می شدم. نه از موضع دفاع، نه با نظریه، که با صداقت کامل. کمتر از یک سال پیش از آن که یازدهم سپتامبر دنیا را به هم بریزد، من آماده ی ورود به فصل بعدی زندگی ام شده بودم، به عنوان یک پرهیزخواه .
.- پیشگفتاری از دکتر خلیل محمد
- نامه
- فصل یک. چگونه به مسلمانی پرهیزخواه بدل شدم؟
- فصل دو. هفتاد باکره؟
- فصل سه. چه هنگام از فکر کردن دست کشیدیم؟
- فصل چهار. دروازه ها و یراقها
- فصل پنج. کی به کی خیانت می کند؟
- فصل شش. شرمگاه پنهان اسلا
- فصل هفت. عملیات اجتهاد
- فصل هشت. در ستایش صداق
- فصل نه. شکر خدا برای غرب
- پسینگفتار
- سفارش کتابخوانی
- سپاسنامه
Documentary

Irshad's PBS Documentary: Faith Without Fear follows my journey around the world to reconcile Islam and freedom.
Learn More and View Clips...
Buy Now in the USA
Buy Now in Canada
Get Involved

Irshad is pioneering efforts throughout the world to promote Muslim reform and moral courage. To join her mission, first get informed about all that she's doing.
Click here for concrete actions you can take to support Irshad's work.
Get Updates
Want to sign up for Irshad's confidential mailing list?
Click here to go to the subscribe page.
![]()
Click here to see photos of Irshad's latest
events and read her newsletters.
Around the Web
Join conversations about Muslim reform and moral courage around the web.
Click the links below to get involved:




